به پیشواز نوروز

حضرت قابیل شرمید

دیروز، اینجا حضرت قابیل شرمید

زیرا حیا و پرده ی فرزند لمبید

اندی فضا از استخوان و دود پر شد

لختی هزاران تکه های گوشت بارید

اجساد دهها کودک و زن های مظلوم

در آن هجوم آتش و باروت خشکید

لمبید دیوار کرانی روی اجساد

پوشید خاک غم ز سر تا پای، خورشید

قلب هزاران مریم از تصلیب خون شد

نیل قساوت جان موسی نیز بلعید

دست برادر طرح زر و زور بیاراست

زین دست محراب مساجد نیز ترکید

فرعون ها و خسرو و بوجهلیان هم

بر خویش زین جهل و استبداد لرزید

دیشب ولی مهتاب هم پنهان شد از شرم

استاره، نه در آسمان ما درخشید        

ابر طبیعت نیز در همدردی ما

از آسمان شهر اشک درد پاشید

با این همه فریاد های دور و نزدیک

تزویر کور و کر خیالش هم نجنبید

                              صفر محمد محمودی

                              ۱۸/۲/۲۰۱۳میلادی

خواهی اگر که زنده بمانی، پلنگ باش‌

خود، خانه را بساز و در فكر سنگ باش‌

در پاي نقش خويش پر از آبرنگ باش‌

در هر قدم دو صفحة شطرنج پيش روست‌

يك بار هم اگر كه نبازي‌، زرنگ باش‌

كي گفته است «جنگ به پايان رسيده است‌»

جنگت هميشه هست‌، به فكر تفنگ باش‌

تو در ميان جنگل انبوه مانده‌اي‌

خواهي اگر كه زنده بماني‌، پلنگ باش‌

آري‌، هنوز فرصت انديشه هست‌، باز

خواهي درست گام بزن‌، خواه لنگ باش‌

                                        محمدحسین فیاض

تکسی درایور

آب و گندم

"به چوب های نیم سوخته ی خانه های بهسود"

آب و گندم

اگر که خوشه ی گندم و آب دیدی بگو

چه خواب دیدی شکوفه چه خواب دیدی؟ بگو!

بگو که جوی نخشکیده، گاو ها چاق است

غذای خواهرکم باز، نان و قیماق است

بگو "ستاره" و "سارا" هنوز همبازی است

پدر ز حاصل امسال باز هم راضی است

تو خواب دیدی دو گندم  زغله کم شده  بود؟

و پار سال شد، امسال بازهم شده بود؟

وخواب دیدی که کوچ  است - کوچ - کوچی ها؟

دوباره  دود و آتش، ودانه پوچی ها؟

دو باره سیب زدست برادرت گم شد؟

شبی که کِشت پدر خشک شد و هیزم شد؟

دوباره هفت شتر، دشت خشک بسته به ساق؟

وخواب خشکی نیل، گاو های لاغر و چاق؟

نگو که آتش پیرار و پار شعله ور است

و قریه باز خراب و فرشته در بدر است

نگو که رمه ی ما با شبان خود گم شد

تفنگ آمد و دِه رفت، مال مردم شد

                                   سید مهدی موسوی

                               بهار 1391 کابل افغانستان

توپ فوتبال

جاریست قتل و خون بی هیچ فاصله
جاریست درد و غــــــم در بطن قافله

هـــر روز کشمکش بر سرنوشت ما
مـــا توپ فوتبال در این مقابلــــــــــه

هـــر کس به میل خود بر ما لگد زند
ماییم عمـــــــر ها از درد، حامـــــــله

چوکــــی نشستگان کاری نمیکنند
در طــــول عمــر شان غیر از معامله

بازی کنان همه مست از مقابلــــه
در خاطـــرات توپ زخم است و آبله

                                      عزیز فیاض

پیام نوروز

عید آمد و غم از دل و از خانه تکانید

گردی بزدایید و غباری بفشانید

با خرمن گل دامن تر آمده نوروز

هشدار که او را ز در خانه مرانید

هر کوی و کناری گذر عشق هویداست

خود را به تماشای گل و سبزه رسانید

در حلقه یاران سخن از خیر و صلاح است

نیک است همی خود را در آن حلقه کشانید

هر چند نرسید قافله عمر به مقصود

اما پس از این مرکب عمر نیک دوانید

دنیا که در ان غلغله ی شادی  و شور است

"پیکی بدوانید و پیامی برسانید"

پیران کهن را ز ره لطف نیکو دار

یاران جوان را عسل تازه چشانید

محمودی زدستان خدا شْکر و شکر نوش

با گوشه ی ابرو زبرش دل بستانید

                                محمودی 26/12/1390 کابل

آفتاب دهر

چه خوب بود آفتاب دهر می ماند

وکشتی درخروش بحـر می ماند

چــــراغ افروز ظلمت های دوران

فروغش درفضای شهر می ماند

خوش الحان بلبل باغ عــدالت

نوایش با صفیر و جهر می ماند

ســــــــــــــرود آبشار مهربانی

به بزم جویبار و نــهر می ماند

کهن پشمینه پوش مرد رنجور

برای مردم این شهر می ماند.

                              رمضان محمودی/ کابل

کابل

زدست آسمان گل ريخت چسان بردامن كابل

خدا چون " نوعروسي" داد، بتن پيراهن كابل

نيسم صبح مي بوسد لبان ماه رويان را

غباروتيرگي برداشت ز روي سوسن كابل

زمين وآسمانش يكدمي دست تولا داد

سفيدي مي درخشد چون صدف در برزن كابل

نگاه آفتابش مهربان، اما چه خون گرم است

تلأ لو مي زند هردم به گنج ومخزن كابل

ازينكه دست حق هردم گلي اميد مي بخشد

به زير لب تبسم مي زند مرد و زن كابل

چه خوش گفتي تو " صايب " ازگل ودامان كهسارش

ولي اي كاش مي ديدي تو دلو وبهمن كابل

بشارت باد "محمودي " تو و هم ميهنانت را

بهارسبز در راه است براي گلشن كابل

 

                     شعر از: رمضانعلی محمودی، دانشجوی رشته جامعه شناسی

                                کابل –  دانشگاه کاتب

دور شو زین همه "من"

دور شو زین همه من
روبگردان!
آنقدر ساکت و سردم شده است
که دیگر چله و یخ های قطور
زهوای منِ من می لرزند

دیگر بگریز زمن!
این همه عمر که بگذشت زمن
چه جفای که ندیدیم از آن
زندگی مان همه یلدایی بود
یاد تان نیست مگر؟
که: چه گلهای که دادیم به آب
و چه خاری که نشاندیم به خاک

گرگ ها در من و تو محو شدند
وحش ها از من و تو گشت پدید
پشت هم صید شدیم

ما، اگر ما نگردیم و نسازیم به هم
یاد باشد "نه تومانی و نه من"

                    صفر محمد"محمودی"

آزادی

  تهدید می کنید که با یک گلوله ام

یا می زنید آتشی در آب و دانه ام

یا ذبح شرعی ام بنمایید یا به جبر

آواره می کنید مرا ز آشیانه ام

ای کرگسان پیر من از کوچ خسته ام

گر خون من به جای می و شیر سر کشید

گرجسم من به آتش و زنجیر درکشید

خاکسترم به باد برقصند درهوا

این روح سرکش ازفلک پیر برکشید

ای زاغهای پیر من از مرگ رسته ام

من سال هاست از قفس تان رهیده ام

چندیست بند ودام نیامان بریده ام

با بال خویشتن بپرم درفضای خویش

خود را زباتلاق جدایی کشیده ام

با اینکه شاخه شاخه، جدا، دسته دسته ام

آزادی هم غرورمن وهم توان من

دنیای من خیال من وآشیان من

با او همیشه سرخوش وسرمست وزنده ام

اوبال وقوت وهستی وروح روان من

بی وی ز باغ خلد برین دست شسته ام

 

                                                               صفرمحمد "محمودی"

غزل

 طبیعت را بیالودند درهرگوشه ی خاکی

گیاهان جمله می نالند واز جور بشرشاکی

نه برخود رحم می دارند، نی بر مزرع وجنگل

همه از انفجار و مرمی و داس وتبر حاکی

نه عاقل انتحاری را پذیرد نی تجاوز را

نه فقر و درد را خواهد نه ظلم وسینه ی چاکی

کجا آرام وساکت مانده بهر نغمه ی بلبل ؟

گهی آتش زدی برشهر و گه هم شاخه وتاکی

اگر باران نه ای طوفان نبودن نیز انسانی است

نمی زیبد ترا اینگونه قتل عام وناپاکی

گل وبلبل بکوچیدند وقمری و قناری هم

شکایت ها کند بوستان، اگر سیب است یا ناکی

دلی داری تو "محمودی" شکن نوک قلم زان رو

که مرگ آرد گهی زندان سرودن های زبی باکی

صفرمحمد"محمودی"

خسته ام زماندن

 دیگه خسته ام زماندن و دوپایم گیره

همسفر کو؟ همه از عهد و وفا دلگیره

گل وگلدان همگی عاشق صحرا شده اند

کلبه ام رنگ خزانی بخودش می گیره

کوچه ها خاک به سر می کشد از بادهوس

جاده ها پر زهوای قفس و زنجیره

کاش می شد بپرم رنگ پرستو به فضا

دلم از غصه در این شهر بلا می میره

هم نفس! بال جدیدی که به جای بپریم

بوستانی که نه تیر و نه غم  و تزویره

آشیانی بنوازیم زتار دل خویش

پود اش از گیس درازی که به رنگ شیره

 

 صفرمحمد"محمودی" کویته پاکستان

1/7/1390ه. ش

خنده ی دزدانه

 شقایق خنده ی دزدانه می کرد

ستاره چشمک مستانه می کرد

کنار پله موهای صنــــــــــوبر

نسیم شامگاهی شانه می کرد

ولیکن سوسن من برلب حوض

به موج آب نقش خانه می کرد

و یا هم غصه ی دیرینه اش را

نثار شهرک بیگانه می کرد

خیالش با زبان بی زبانی

دیار خویش را افسانه می کرد

زبلخ باستان تا سیستانش

به اوجی، طرحِ یک کاشانه می کرد

به زیر چتر یک رنگین کمانی

سفید و زرد را همخانه می کرد

لگد مالی و نفی هر چه رنگ است

ز طرح خویشتن بیگانه می کرد

۱۰/۱۱/۲۰۱۱

           صفر محمد محمودی، کویته - پاکستان

تنگناي زندگي

جهان به وسعت خويش از براي ما تنگ است

تمام هستي با ما در تضاد و در جنگ است

ندانم از چه سبب، تير ظلم مي بارد

و  شايد هم تير قوم و نژاد و همرنگ است

چه سالها كه زخونم گلوي تر كردند

و مست مست، چو جام شراب سر كردند

ز بوستان وجودم گل حيات بچيد

براي مقصد شومش مرا سپر كردند

به مرز كشور همسايه جنس ترياكم

وز اين عمل بسي رنجيده دل و غمناكم

چرا "هزاره" بودن از براي من جرم  است

و حال آنكه چو شيران، شجاع و بي باكم

در آن فراسوي مرزم "كثافتم" گويند

ز روي كبر، چسان بي لياقتم گويند

و بار بار بگفتند كه چشم تو تنگ است

وزينرو كم شرف و كم سعادتم گويند

هلا شما! كه ز انسان و آدمي دوريد

وزين عمل همه اوقات، شاد ومسروريد

بدان كه بد عملي راه و رسم شيطان است

چرا چون او بجهان بي ثبات ومغروريد؟

غذاي مكر تو را من ديگر نخواهم خورد

چماق سرد تو را هم بسر نخواهم خورد

اگرچه زهر جفا را فشردي دركامم

زدست همت خود، جز شكر نخواهم خورد.

                                              رمضان علي محمودي

سوسمار خوار پیر

بر عکس روزهای پیش بهاری
دیروز صبح تهی بود
از خنده و طراوت و مستی غنچه ها
با سرفه ی مسلسل و با خون و خستگی آغاز گشت صبح
دامان سبز کوه گردیدسرخ
از خون غنچه های شقایق و لاله ها

از چوچه های وحشی سوسمار خوار پیر، بن لادن عرب
دیگر چه انتظار؟
آری! آنانکه مرزهای پر از مکر ذهن شان
حتا برای لحظه ی، یک گام نیز منطق ندیده اند
دیگر چه انتظار؟
دیگر چه انتظار؟
                                                     عزیز فیاض 7/5/2011م

جفاي قرن

زمين عذاب كشيد از عذاب افشارش
زمان خضاب بدست از خوناب افشارش
كوير سرد نفس تازه كرد و آه كشيد
ز گريه ها و زچشم پر آب افشارش
مگر نديد كه آنان چه دست خالي بود
چنان زكات گرفت از نصاب افشارش
چه وحشي بود عدو،‌ او كه هيچ رحم نكرد
كه سربريد زتن از،‌ رباب افشارش
جفا نكرد چنين كس، كه قوم دون كردند
و قلب نازك طفلانه را چه خون كردند
چو "شمر" سرببريدند،‌ چو "هند‌" سينه دريد
دل و جگر به غنيمت زتن برون كردند
بجا نماند زدونان بجز، خراب و خراب
خرد نداشت كه تا سرحد جنون كردند
چو گرگ گشنه فتادند بجان بره و ميش
و جاري نهري زسيلاب اشك و خون كردند
هزار نفرين و نفرت بحال اينان باد
به ظلم و دهشت و نيرنگ آن لعينان باد
بران كسي كه بخون زد هزار جثه و تن
به مكر و حيلت ارباب و شرنيشنان باد
برآن دو چشمي كه نگريست بحال اين مردم
به  "م" و "س"  و "ف‌" وپيروان آنان باد.
 
                                             رمضان محمودي

عیدانه

مژده یاران همای عید آمد
عاشقانرا زحق نوید آمد
رخت غم را زتن بيندازيد
رخت شادی زنو پدید آمد
بزم عیش وطرب بياراييد
هدیه از خالق مجید آمد
قفل دل بشکنید و شادي كنيد
قفل دل را چسان کلید آمد
سجده ی شکر حق بجا آرید
فیض و بخشش همي مزید آمد
گل بپاشید وغنچه باز کنید
باغ رضوان ترا وعید آمد
محمودیا زلطف ومهرخداي
عید اسعد ترا سعید آمد

                                     رمضانعلی محمودی

                                     کابل 2010/11/16

گرگ ها ومیش ها

شبان خوابست وگرگان میش خوارند

در آن غفلت گه ی بی نام وبی ننگ!

زمین سیراب شد از، بارش سرخ!

اثر جا ماند برآن از نیش و از چنگ!

چراغ شب بهر سو گشته خاموش!

زطوفان باد های سرد و بی رحم

و خیلی مردمان شد، خانه بردوش

بدنها گشته چون صد پاره از زخم

شبان خوابست و گرگان میش خوارند!

و کوچک بره ها هم، طعمه گشتند!

در آن صحرای دور افتاده ی سرد

تمام هست و بودش، لقمه گشتند

به پیش چشم اربابان نامرد!!

فلک شرم است و چشمش خیره مانده!

برنگ جامه ی سرخ زمینش.

و طوفانها چه وحشت ناک وپنهان!

نشسته صف به صف اندر کمینش

شبان خواب است و گرگان میش خوارند!

به لطفی آنکه شاید  بود آرام!

وجمعی خفته اندر بیشه گرم.

به امید که  فارغ آید از رنج

و قوتش چرب باشد بسترش نرم.

ولی امّا! چو گرگان گشنه گردند

بدنبال شکار دیگری هست!

چو افتد لقمه ی دیگر به چنگش

یقین دانید که آنسان محشری هست!!!

                                              رمضانعلی محمودی

صدای پا

صدای پای مهاجر بگوش ما می رسد

صدای شیون وناله زهر کجا می رسد

بگوش باش وشنو ناله های پیره زنی

فغان وناله ی او ازهمه جدا می رسد

یکی زدست  کتک هم، یکی ز ضرب چماق

کبود چهره وخسته  زگرد راه  می رسد

یکی تمام  حیاتش برفته  در تاراج

گرسنه  و لب تشنه،  به سوی ما می رسد

یکی ز زخم زبان  دردها بدل  دارد

دلی شکسته و محزون و بی نوا می رسد

یکی است پینه بدستان، زکاری بس دشوار

چه دست خالی و بی مزد و بی بها می رسد

بجای لطف ومروت " کثافتش" گویند

زآدم های بد اندیش ببین چیها می رسد

نگربه بی  مروتی میزبان  با مهمان

بجای لطف زایشان چه ناسزامی رسد

شعارها مسلمانی اند عمل چو فرعونی

زظلم و جوری که برشاه وهرگدا می رسد

دوسه دهه نشنیدند بغیر زخم  زبان

با کوله باری غم ودرد وغصه ها می رسد

خدا خودش گواه است بحال مردم ما

برای داد خواهی ز حقش خدا، جدا می رسد

بهاری ها همه گشتند خزانی از غم و رنج

به گلستان وطنم خزانی ها می رسد

دوچشم خسته  من تا سحرندارد خواب

به گوش شاعرخسته  خدا خدا می رسد.

                                                رمضانعلی محمودی

سجده برخاک

امروز خطبه های تو تفسیر می شود

هر انجمن بنام تو تدویر می شود

دیروز هرچه دیدی و دیدیم  گذشت و لیک

آینده در نگاه  تو تصویر می شود!

ظلمت دمید و نور پگاهت به  پرده  برد

ظلمت هم از جمال تو تنویر می شود

سرچون به سجده رفت و جبین خاک بوسه کرد

خون آیه ی شهادت و تکبیر می شود

سیل فنا بیامد و آب بقا ببرد

آن بد کنش به بین که چه تکفیر می شود

گفتار ناب تو که چو درّ نسفته بود

با نوک نی، زبعد  تو تکثیر می شود

قانون زبعد تو  که به تحریف برده شد

باطرحهای  سبز تو تعمیر می شود

مدهوش کرده  خواب تو  فکر معبّران

یوسف وشی بیاید وتعبیر می شود

                              رمضانعلی  محمودی  26/3/2010

زورق سرگردان

بازشب شد،

اضطراب وحشت و اندوه،

خواب راحت را،

زچشمان خلایق،

دور کرد.

تیره گیهای زمان،

چشم زرین فلک را،

کور کرد.

باز فریاد و فغان،

در هر کران پیداست.

دامن چرخش،

زجاری چشمه های سرخ،

غرقه در امواج،

چون دریاست.

لیک کوچک زورق ما،

درطلاطم های این امواج،

مانده سرگردان.

اندک اندک؛

ازمیان موجها،

اوفتان و خیزان با تن لرزان،

راه را در می نوردد.

موجها کوه است او کاه،

برکف امواج،

می رود تا انتهای دور،

تا به ساحلهای ناپیدا...

                         شعر از: رمضانعلی محمودی

سیاست شوم

من از سیاست شوم زمانه  می گویم

زشرق  و غرب و زخاورمیانه می  گویم

زلحظه ها که بسر شد قرین نفرت وجور

زرعب و وحشتِ در  هر کرانه می گویم

ز  گرگهای  مدرن  هم  زمیشهای کهن

زحفره های موش اندر خزانه می گویم

زسرخ   پنجینه  خرس  زمانه   درتنگم

زمکر  روبه  در این  آستانه  می  گویم

زعاملان  صلیبش  چسان  سخن رانند

زپیروان  کلیمش  چونانه  می  گویم

یکی سوار  بر اسبان  آهنین  پیکر

که تاخت و تاز او را ظالمانه می گویم

و آن دیگر  زتجدد، تمدنی جوید

که این خیال او را جاهلانه می گویم

زپیروان امینش که فرقه فرقه  شدند

زبغض ونفرت شان درمیانه می گویم

زقصر و کاخ مجلل بنا شده در خون

ز بلبلان خراب  آشیانه  می گویم

از این سکوت غم انگیز ولحظه ای دلگیر

و از هجوم شب وحشیانه می گویم

زحاکمی که شبیخون بجان مردم زد

وطرح ونقش او را ظالمانه می گویم

زرنگ وبوی ریا درجهان چو می پیچد

تمام لطف و صفا را فسانه می گویم

وجام تلخی که سر می کشم از این دوران

نه قسمت است که او را آب ودانه می گویم

ملولم از غم دنیا و فتنه های زمان

دیگر زعالم عقبی ترانه می گویم

                                              2009/5/15م. کویته

                                               رمضانعلی محمودی

جرقه

قطــــره ای جوشید چون سیلاب گشت

ازخـــــــروشش صخره ها هم آب گشت

قطــــــره ای چون موجها طــوفان  نمود

کاخ  مـــــــکروحــــــــیله  را ویران  نمود

شبــــــنمی پاشید برصحــــــــرای سرد

مرهمــــــی بگذاشت بر دنیـــــــای  درد

جــــــــرقه  ای  زد ابـــرها   را  پاره  کرد

تـــــــــک  درخت سرو  مـانرا   تازه   کرد

بــــــــــذر غیرت پاشید  وایمان   شگفت

روزن بــــــــر  تار و  پود  جــــان   شگفت

واژه ای عشق آفـــــــــــــــرید و ناز کرد

بال  بــــــگشود و دمی  پــــــــــرواز کرد

تاابــد  بــــــــر تارک دنــــــــــــیا  نشست

سرخـــــگون چون لاله درصحرا نشست

                                          رمضان علی محمودی

دوبیتی های محلی

    

دهقانان در مزارع، چوپانان در کوهساران، پیران زنده دل در خلوت دلهایشان، جوانان سرزنده و  مست در لحظات پرشور زندگی شان، آوازخوانان محلی در محافل شادمانی و دختران خوشرو با همسن و سالان شان همه و همه دوبیتی های را زمزمه می کنند، که سینه سینه به آنها از گذشتگان رسیده اند.

     دوبیتی ها اگرچه اکثر شان نویسندگان شان معلوم نیست ولی با سادگی الفاظ و دلنشینی ای که دارد سخت به دل می نشیند و مورد پسند عامه است. عموم از مردم ما با زمزمه آن عقده های دلهایشانرا می گشایند و به آرامش روانی میرسند.

    اینک نمونه های از دوبیتی های محلی خدمت علاقه مندان این وبلاک تقدیم است. امید به دلهایتان چنگ زده و بر لبهایتان رقص نمایند.

                 چرا امشت دلم تنگ است  خــــدایا

                 چرا غم با مه در جنگ است   خدایا

                 میان سینه ای آن مــــــــــــاه  تابان

                 گمانم جای دل سنگ است خـــدایا

 

ادامه نوشته