شقایق خنده ی دزدانه می کرد

ستاره چشمک مستانه می کرد

کنار پله موهای صنــــــــــوبر

نسیم شامگاهی شانه می کرد

ولیکن سوسن من برلب حوض

به موج آب نقش خانه می کرد

و یا هم غصه ی دیرینه اش را

نثار شهرک بیگانه می کرد

خیالش با زبان بی زبانی

دیار خویش را افسانه می کرد

زبلخ باستان تا سیستانش

به اوجی، طرحِ یک کاشانه می کرد

به زیر چتر یک رنگین کمانی

سفید و زرد را همخانه می کرد

لگد مالی و نفی هر چه رنگ است

ز طرح خویشتن بیگانه می کرد

۱۰/۱۱/۲۰۱۱

           صفر محمد محمودی، کویته - پاکستان