مشارکت هزاره ها در انتخابات پاکستان وجیبه ی ملی و حیاتی است

     طبق گزارشات بتاریخ 11 می 2013 میلادی، انتخابات عمومی در پاکستان برگزار می گردد. انتخابات به مفهوم و منظور نصب نماینده گان قابل اعتماد مردم توسط خود مردم در نهادهای اجرائی و قانون گذاری صورت می گیرد. 11می مردم پاکستان فرصت می یابند تا نماینده گان خویشرا برای پنجسال آینده به پارلمان آن کشور بفرستند.

     مردم هزاره در پاکستان با جمعیت تقریبا 700هزار نفری درصورت استعمال درست و شعوری رای خویش چندین نماینده به پارلمان پاکستان فرستاده میتوانند. اینجانب لازم میدانم تا نکات ذیل را با مردم شریف ما در پاکستان شریک بسازم.

1- وضعیت پرچالش امنیتی هزاره های پاکستان ایجاب می نماید. تا تمام افراد واجد شرایط این مردم از حق رای خویش حتما باید استفاده نمایند. استفاده از حق رای فواید متعدد سیاسی، اجتماعی و حقوقی داشته در تامین امنیت فزیکی مردم هزاره در پاکستان کمک خوبی می تواند داشته باشد.

2- استفاده خوب و شایسته از رای جهت فرستادن افراد دلسوز، توانمند و قابل اعتماد اهمیت حیاتی دارد. بنابرین همه باید در انتخاب نماینده ی خویش دقت و توجه ی جدی داشته باشند.

3- حدر دادن رای باید اجتناب و پرهیز شود. مردم ما باید توجه داشته باشند که احتمالا دشمنان و رقیبابان تلاش خواهند نمود تا اشخاص متعددی را با تشویق، ترغیب و یا پرداخت پول وادارند تا در انتخابات کاندید گردیده و رای مردم را پراگنده نمایند. هرکسی به چنان اشخاصی که پایگاه اجتماعی ندارند و بمنظور تخریب رای دیگران وارد میدان شده است. رای بدهد در حقیقت رای خویشرا تلف نموده است.

4- همواره مردم ما قربانی شعارهای داغ مذهبی شده است. اجیرانی بیگانه از عاطفه پاک اعتقادی مردم ما استفاده نموده و با دیکته ای بیگانه ها بنام دین و مذهب ایجاد ( تفرقه و نفرت ) نموده اند. در تاریخ معاصر ما، استاد مبلیغ شهید نمونه ی است که دشمنان عزت، شرف و سربلندی مردم ما وی را کافر و بی دین خطاب می کردند. تا مانع نزدیکی مردم با آن شخصیت کم نظیر و تاریخی گردند. اما زمان ثابت نمود که استاد مبلیغ شخصیت بی بدیل زمان حیات خویش در سطح منطقه بوده است که برخی دوکانداران دین و مذهب، نگذاشتند تا مردم از وجود ارزشمند وی بهره ی لازم را برده باشند.

بنابرین مردم ما نباید تاریخ استاد مبلیغ را در قبال دیگر شخصیت ها دلسوز و عملگرا جامعه خویش تکرار نمایند.

سلامتی، سرفرازی، آسایش و امنیت را برای مردم عزتمند هزاره در پاکستان تمنا می نمایم.

                                                                              عنایت علی زاده

                                                                             هالند  ۶/۵/۲۰۱۳م

انتخابات 2013م، در پاکستان را هزاره ها باید جدی بگیرند

     انتخابات عمومی 11 می 2013م، در پاکستان برای دیگر ساکنان این کشور  به مفهوم مثبت اش تلاشی برای در دست داشتن قدرت برای پنجسال آینده و به سر انجام رساندن یک مقدار کارهای رفاهی، تامین امنیت، کنترول بحران انرژی، تغییر های مثبت و... است، اما برای هزاره ها کویته فرا تر از همه آنها و تلاشی برای حفظ انگیزه و موجودیت شان است. یادم است، در اوایل تارگیت کیلینک زمانی که دوکانهای هزاره تعداد شان در بازار مسدود شدند، افراطیون جهنگوی بینری را در مسجد رود آویزان کرده بودند، که بر روی آن نوشته شده بود: "الحمدالله بازار از وجود کافران هزاره پاکسازی شد."

      اینک اگر در این انتخابات هزاره ها نتوانند، نماینده های شانرا به پارلمان ایالتی بفرستند، بدون شک انگیزه دشمن شان با دیدن ناکامی سیاسی هزاره ها قوی تر خواهد شد و آنها با انگیزه تر در پی برآورده شدن هدف شان که بدون شک حذف هزاره های کویته است، خواهند بود. لازم است که در چنین یک مقطع حساس، هزاره های کویته با مجسم نمودن گذشته خونیین شان، هر یک شان از منافع مقطعی و شخصی شان گذشته و خرمندانه در پی بقا و منافع ملی شان باشند. هزاره ها باید با یک روحیه ملی در کنار یکدیگر قرار گرفته و نمایندگانی را به پارلمان بفرستند که توان، تجربه، قدرت مدیریت بحران و درایت سیاسی لازم را داشته باشند و در هر شرایطی در کنار مردم شان باشند و زمینه دوستی هزاره ها را با اقوام و مذاهب دیگر مساعد سازند.

      هزاره ها اگر از جنجالهای خانگی و سلیقه ای شان نگذرند و با یک روحیه ملی و اندیشمندانه به پای صندوق های رای رفته و وظیفه شانرا در قبال سرنوشت جمعی شان به درستی انجام ندهند، بدون شک خودشان نیز مسوول عواقب ندانم کاری های عمدی شان خواهند بود...

      زمانی آن رسیده است، که هزاره های کویته بی تفاوتی را کنار بگذارند، با شکستن سکوت شان قدرت واقعی شان را دریافته و با درک موقعیت حساس و شکننده شان، انتخابات را بیش از حد جدی بگیرند و این انتخابات سرنوشت ساز را تا آخرین حد توان شان مهم پنداشته و زیر تاثیر احساسات نروند و نگذارند کسانی از احساسات نیک و مقدس شان سؤ استفاده کنند. هزاره ها باید با خودباوری کامل به نیروی خودشان دست به دست هم داده و با زدن دست رد به سینه ای کسانی که عامل شکست شان می شوند، رای شانرا قصداٌ تقسیم و باطل می کنند و می خواهند دلهره و مایوسی را در بین مردم ایجاد کنند، به سوی یکپارچکی بروند و تلاش نهایی شانرا بخرچ دهند تا در انتخابات آینده از مهرآباد و هزاره تاون نماینده های واقعی و شریک در سرنوشت جمعی شانرا به پارلمان بفرستند و به این صورت از یک طرف مشت های محکمی به دهن افراطیون و دشمنان قسم خورده مردم ما بزنند و از طرف دیگر زمینه ای امنیت پایدار و بقای شان را در کویته برای همیشه تامین کنند...

جزییات چهار انفجار امشب 23/4/2013م، در کویته

     از جمله ای چهار انفجاری که امشب  ۲۳/۴/۲۰۱۳م، در کویته به وقوع پیوست، آخرین انفجار آن هدفش هزاره های کویته بود. انفجار آخری، زمانی رخ داد که رهبر حزب دموکراتیک هزاره آقای عبدالخالق و دیگر رهبران مرکزی این حزب از جلسه ای در نزدیکی محل حادثه (غلزی رود) دقایق قبل به طرف دفتر مرکزی حزب واقع علمدار رود بر می گشتند. بعد از  چند دقیقه ای که اعضای ایچ دی پی، محل جلسه را ترک نموده و داخل علمدار رود شده بودند، انتحاری ای سوار بر یک موتر خواسته بود که از محل بازرسی ایف سی عبور نموده و خود را داخل علمدار رود محل سکونت هزاره کند، که با ممانعت نیروی ایف سی بر می خورد. انتحاری چون می داند، که نمی تواند خود را داخل عملدار رود کند، لهذا در همانجا خودش را با موترش که مجموعا به گفته سخنگوی حکومت ایالتی حامل ۸۰ الی ۱۰۰ کیلوگرام مواد منفجره بوده، منفجر می کند. در نتیجه این انفجار به گفته سخنگوی حکومت ایالتی چهار تن به شمول دو تن از نیروهای ایف سی و خود انتحار گر کشته و تعداد کثری زخمی شده اند. در مورد انگیزه انتحار گر اگرچه نمیتوان به صورت دقیق چیزی گفت، ولی به احتمال زیاد شاید هدف اش جلسه ای ایج دی پی و خود آقای عبدالخالق هزاره بوده باشد. و چون شاید انتحار گر در جریان جلسه نتوانسته باشد خودش را به اعضای مرکزی حزب و جریان جلسه آن یعنی به هدفش برساند، لهذا برای اینکه تیرش به هدر نرود، خودش را در ورودی علمدار رود منفجر کرده است.

     بعد از انفجار که در نتیجه آن تقریبا  در حدود دوازده دوکان اطراف حادثه به اضافه دو خانه مسکونی تخریب و شیشه های ساختمان های محل شکستند، برق محل نیز بکلی قطع شد. در نتیجه قطع شدن برق و صدای انفجار مردم زجر دیده کویته، که هر آن منتظر حادثه هولناکی اند، به شدت ترسیدند... قابل یاد آوریست که سه انفجار قبلی در ساحه های جناح ٹاؤن، گوالمنڈی چوک و گوردت سنگھ روڈ به وقوع پیوستند.

     آقای آصف علی زرداری رییس جمهوری پاکستان این عمل تروریستان را به شدت محکوم نموده و خواهان تداوی سریع و عالی زخمی های حادثه شده است.

چهارمین انفجار شهر کویته را لرزاند

     از دو ساعت به اینسو این چهارمین انفجاریست که امشب ۲۳/۴/۲۰۱۳م، شهر کویته را می لرزاند. سه انفجار امشب در ساحه های مختلف شهر کویته به وقوع پیوست و به گفته شبکه های تلویزیونی پاکستان در نتیجه آن هفت تن زخمی شدند، اما انفجار چهارم قرار اطلاعات اولیه در نزدیکی علمدار رود، حوالی پیرمحمد رود و غلزی رود زمانی به وقوع پیوست که حزب دموکراتیک هزاره جلسه انتخاباتی اش را در حدود پنج دقیقه قبل در آنجا به اختتام رسانده و رهبران حزب به طرف دفتر مرکزی حزب واقع علمدار رود حرکت نموده بودند... اگرچه تا هم اینک قبل از وقت است که بتوان انگیزه انفجار چهارم را دقیق بیان کرد، اما در نتیجه این انفجار به اعضای حزب دموکراتیک هزاره آسیب نرسیده است، ولی به گفته شبکه های تلویزیونی تا هم اینک سه تن کشته و چند تن دیگر زخمی شده اند.

    بعد از دو حادثه ای که یکی در علمدار رود و دیگری در هزاره تاون به وقوع پیوسته بودند و در نتیجه آن عده ای کثیری شهید و زخمی شده بودند، وضعیت شهر کویته در کل و از هزاره ها به طور خاص تا چند روز قبل بهتر بود، اما چند روز قبل شخصی را بنام خادم حسین در مچ تروریستان به شهادت رساندند و بتاریخ 19/4/2013م، شخصی را بنام محمد بشیر در وحدت کالونی تروریستان هدف قرار داده و به شدت زخمی کردند. بعلاوه این دو حادثه، امروز یکی از این انفجار های پی در پی در نزدیکی علمدار رود به وقوع پیوست. در نتیجه انفجار آخری تقریبا نصف از شهر کویته در تاریکی قرار گرفته است و به ساختمان های اطراف ساحه انفجار که نوعیت آن هنوز مشخص نیست، آسیب جدی رسیده است...

شیشه های شکسته

داستان از: خاطره افضلی

صبح وقت بود؛ من بیدار شده بودم، به چت خانه نگاه می کردم، در فکر رفتن به مکتب برای سال هفتم فرو رفته بودم. قرار بود پانزده روز بعد مکتب ها سال تحصیلی را شروع کنند. سال قبل نمرات خوب در امتحان گرفته بودم،اما نتیجه دلخواه ام را نه. این سال یک فرصت خوبی دیگر بود برای جبران زحمات شش ساله ام. اوه، با مادر باید به دکان خیاطی می رفتم، یونیفورم جدید ام را می گرفتم، چقدر خوابیده بودم آن روز، بس بود، دیگر باید بر می خواستم.
بعد از ظهر روز آفتابی بود. هوای سرد همه را به خانه ها زندانی کرده بود، مگر آنانیکه صد جان را یک جان نموده و از غربت و ناداری به فغان آمده بودند، به بیرون خانه ها ریخته بودند. من قدم زنان طرف مارکت می رفتم. مارکت مثل همیشه از جمع و جوش مردم پر شده بود. زنی با اطفال خود کنار جاده ایستاده بود و با کسی صحبت می کرد. از لباس اش معلوم بود که تازه از محفل عروسی برگشته بود. آن طرف تر شاگردان مصروف خوردن غذا فاست فود (غذای زود پز) بودند، می دیدم که مزه مزه می خورند و با همدیگر دوستانه میخندیدند و می گفتند. سبزی فروش نزدیک دکان پدرم را می دیدم- کاکا خالق، پریشان تر از روز های قبل بود. شاید به فکر این بود که اگر سبزی هایش تا آن شب فروخته نشوند، فردا خواهند گندید و خریداری نخواهند داشت، از آن سو هم اگر آن همه پالک، گندنه، کدو، بادنجان رومی، نیش پیاز بگندند، نقص خواهد کرد. چند زن پیر و جوان با کودکان شان پیش دکان او ایستاده بودند و سبزی می چیدند. یکی از آنها به کاکا خالق پول داد و سبزی ها را به سبد خود جا سازی کرد.
یک قدم پیش، آنجا که مارکت لباس و لوازم آرایشی خانم ها بود، رفتم. دختران جوان جوره- جوره داخل می رفتند. خوش و خندان به لباس ها نگاه می کردند، به رنگ ها نگاه می کردند، لباس ها را این طرف و آن طرف می کردند و با همدیگر حرف میزدند از دکاندار چیزی می پرسیدند، اما من نمی شنیدم.
شاگردان کوچک از کلاس درسی زبان رخصت شده بودند، کتاب ها و کارت های مرکز زبان به همراه داشتند. همه ریخته بودند روی سرک ها: یکی میدوید، دیگری ایستاده به دکان ها و مردم نگاه می کرد، و آن دیگری سر خم کرده طرف خانه روان بود تا مادر نگران اش را از پریشانی رهایی بخشد.
گفتم: "سلام پدر! من آمدم دیدن شما."
پدرم لبخند بر لبان علیک السلام گفت و مرا به آغوش خواند. در آغوش اش جای گرفتم. او مرا بوسید و مو هایم را نوازش کرد.
به حرف آمدم : "پدر آمده ام که از شما پول بگیرم و با مادر بروم دکان خیاطی تا یونیفورم ام را بیآورم."
پدر بی درنگ یک بسته از پول های خورد از جیب بیرون می کند و به دستم می دهد. فکر کردم بسیار پول زیاد داده بود. دستم را با پول یکجا طرف او دراز کردم: " پدر، این پول زیاد است، من که این قدر نخواستم."
پدر خنده ی ملیحی کرد و گفت: " جان پدر، بشمار یکبار، فکر کنم پول کم است."
دوباره دستم را کشیدم اینسو. پول را می شمارم: ده، بیست ، سی، چهل، پنجاه...
به پدر اظهار کردم: "پدر، اینجا که سه صد و پنجا روپیه است."
پدر متفکرانه پرسید:" چقدر لازم داشتی؟"
جواب دادم: "مادرم گفت که چهار صد و پنجاه برای فیس یونیفورم و صد هم برای نان امشب بگیرم."
پدر دوباره دست به جیب برد، کمی خجالت کشیده بود، اما به رویش نیآورد. یک باره چشمانش لبخند زدند مثلیکه چیزی در داخل جیب اش یافت، دست اش را از جیب بیرون کشید و به دست اش دید. بعد گفت : "خب، این نود روپیه دیگر هم رویش. حالا به مادرت بگو که با همین پول لباس ترا و چاره ی غذای شب را کند. تا فردا خدا مهربان است."
از پدر خدا حافظی کردم، دوباره راه آمده را بر می گشتم. عین صحنه جلو چشمانم داشت تکرار می شد: مردم، کار، تلاش، غذا، شلوغ، بگو مگو،جوان، پیر، زن ، مرد، اطفال. خوشحال بودم که پدر توانسته بود پول یونیفورم ام را به دست آورد. قدم بر می داشتم، اما نه با سرعت زیاد و نه با سرعت کم. غرق در فکر مکتب تا که در سر کوچه ی خانه خود رسیدم. حالا کمی تند تر می رفتم تا زود تر به مادرم برسم.
بومممممممم....در حین زمان یک صدای وحشتناک همراه با لرزه شدید مرا روی زمین انداخت. چیغ کشیدم و خوردم به زمین. بلند شدم، لباس هایم خاکی شده بودند، با عجله تکاندم. این طرف و آن طرف نگاه می کردم. در یک چشم به هم زدن هوا گردی و دود آلود شده بود، همه مثل من وحشت زده شده بودند. سرفه کردم، بلند – بلند نفس کشیدم. طرف خانه به دویدن شدم.
خواهرکم و مادرم سراسیمه به کوچه بیرون آمده بودند. من فریاد زنان گفتم: "مادر، زلزله شده، شما همه خوب هستید؟ کسی افگار نشده است؟" مادر می گوید: "نه، زلزله نبود، مثلیکه راکت بود." همسایه ها همه به کوچه آمده بودند. همه حرف با تردید می گفتند. حقیقت تا هنوز نا معلوم بود. مادرم از مردی که رد می شد بی صبرانه پرسید: "برادر، چی شده؟ راکت بود؟ کجا خورده است؟" مرد با عجله و بدون تامل در رفتارش گفت: "مکتب را راکت زده اند شاید هم کدام سنتر را. (با اشاره انگشت اش می افزاید) همان منطقه است. "مادر طرف بام می دود، من و خواهرم هم به عقب مادر. دود سیاهی مثل تکه ابر بزرگ ریشه دار به آسمان بلند شده بود. من طرف در دویدم، اما تا از زینه ها پایین آمدم، پاهایم از پا گذاشتن روی زمین ایستادند. شیشه های شکسته روی زمین فرش شده بودند. بالا به کلکین های خانه خود نگاه کردم، همه شیشه نداشتند. پرده های کلکین پاره شده بودند، راد ها روی زمین افتاده اند، و فرشی هم از جا بیرون شده بود. طرف دروازه کوچه دویدم. در را باز کردم. این بار هجوم مردم زیاد شده بود. همه از بالا طرف پایین کوچه روان بودند، مادر هم نزدیک من رسید. زن همسایه با اندوه گفت: "اوه ...خدایا، می گویند مارکت سبزی را با بم پرانده اند. بم را در کراچی میوه آورده بودند، خدا میداند که چقدر مردم بیچاره از بین رفته و زخمی شده اند." پاهایم سست شدند. رنگ صورت باختم و فریاد زدم: مادر! سبزی مارکت، سبزی مارکت، مادر... پدرم، پدرم، سبزی مارکت...
نفس هایم شدید شدند، پاهایم بدون اختیار خودم می دویدند.  زن، مرد، پیر، جوان و کودک همه پریشانند، سراسیمه و وحشت زده از خانه ها بیرون آمده بودند. بعضی دم در هایشان ایستاده و حرف می زنند، بعضی هم مثل من نگران سبزی مارکت شده بودند. چشمانم می دیدند، اما باورم نمی شد. چند دختر جوان دانش آموزان سراسیمه و بی حال طرف من می آمدند، یکی بین آنها ضعف گونه طرفم می بیند، دیگران از بازو او گرفته او را می آوردند. با شک و تردید می پرسم، در سبزی مارکت انفجار شده است؟ می گویند: "نمیدانیم! فقط از کلاس ها که شیشه هایش شکسته است، فرار کرده ایم. در همین نزدیکی ها انفجار شده است." دوباره دویدم. از مردی که روی موتر سایکل نشسته بود پرسیدم: " کجا را زده اند؟" او می گوید: "سبزی مارکت را زده اند، شما خانه برگردید. احتمال انفجار دومی می رود، بروید خانه!" به حرف هایش گوش ندادم. دوباره دویدم و در دل دعا می کردم که سبزی مارکت نباشد.
می گویند: "راه بسته شده است، نمیگذارند رد شوید! برگردید خانه! "
نه، من باید میرفتم، پدرم در سبزی مارکت بود و منتظر کمک. کمی برگشتم به سرک عمومی، جلوتر رفتم. می بینم که جوانان راه و امنیت را گرفته بودند. از کنج و کناری پنهانی رد شدم. شیشه های دکان ها ریخته روی سرک ها، دکانداران زود- زود دکان ها را می بستند. ده دقیقه نشده بود از آن زمان، اما مثلیکه از این رو به آن رو کرده باشند. در سرک ها جز اندک مردمی کسی دیده نمی شد. صحنه به کلی عوض شده بود، بوی خاک و گرد به مشامم میرسید. به سبزی مارکت نزدیک شدم، اما سبزی مارکت نیست، اصلا نیست! وای، خدای من! چه می دیدم؟!
صحنه چند دقیقه قبل به فرق 180 درجه عوض شده بود. انبوه از مردان را می دیدم: یکی سطل آب در دست، یکی گریه در چشم، یکی غضبناک و یکی هم غرق در خون می تپید. از مارکت چیزی به چشم نمی خورد، فقط آتش که زبانه می کشد. دخترکی را دیدم که همسن من بود، یک کودکی در آغوش داشت. سر هر دو خونین بود، آنها وحشت زده طرف بالا میرفتند. دوباره جستجو گم گشته ام را شروع کردم. می گشتم، می گریستم، آه و ناله سر داده بودم. دیگر به فکر تکاندن لباس ام هم نبودم.
روی زمین خشت ها و پارچه های آهن فرش شدند، آن طرف و این طرف خشت ها را با دستانم می گرفتم، دور تر می انداختم، کسی نبود که یاری ام می کرد، همه غم عزیزان خود را داشتند. زخمی ها را انتقال میدادند: یکی- یکی چهره های خون آلود را از چشم گذراندم تا شاید یکی از آنها گم شده ای من باشد، اما نا امیدانه می دیدم که هیچ یک آنها نبود. آن طرف سرک ها کودکان خونین را به قطار صف کرده بودند، همه آرام به خواب رفته بودند، بدون چون و چرایی. دلم به گریه آمد: "این معصومانه ترین پایان زندگی بود، نباید این طوری می شد، نباید!" دلم ضعف می رفت، دیگر تحمل نمیتوانستم، کنجی نشستم، آه سرد سر دادم. یکباره بلند شدم و بار دیگر به جستجو پدر عزم کردم. دیوار ها همه لغزیده بودند، اصلا معلوم نیست من باید کجای این مارکت پدرم را می یافتم. باید صدایش می کردم، او حتما به من پاسخ خواهد داد. در همین فکر صدایش کردم. پدر، پدر، پدر کجایی....پدر! جوابی نیست که نیست.