داستان از: خاطره افضلی

صبح وقت بود؛ من بیدار شده بودم، به چت خانه نگاه می کردم، در فکر رفتن به مکتب برای سال هفتم فرو رفته بودم. قرار بود پانزده روز بعد مکتب ها سال تحصیلی را شروع کنند. سال قبل نمرات خوب در امتحان گرفته بودم،اما نتیجه دلخواه ام را نه. این سال یک فرصت خوبی دیگر بود برای جبران زحمات شش ساله ام. اوه، با مادر باید به دکان خیاطی می رفتم، یونیفورم جدید ام را می گرفتم، چقدر خوابیده بودم آن روز، بس بود، دیگر باید بر می خواستم.
بعد از ظهر روز آفتابی بود. هوای سرد همه را به خانه ها زندانی کرده بود، مگر آنانیکه صد جان را یک جان نموده و از غربت و ناداری به فغان آمده بودند، به بیرون خانه ها ریخته بودند. من قدم زنان طرف مارکت می رفتم. مارکت مثل همیشه از جمع و جوش مردم پر شده بود. زنی با اطفال خود کنار جاده ایستاده بود و با کسی صحبت می کرد. از لباس اش معلوم بود که تازه از محفل عروسی برگشته بود. آن طرف تر شاگردان مصروف خوردن غذا فاست فود (غذای زود پز) بودند، می دیدم که مزه مزه می خورند و با همدیگر دوستانه میخندیدند و می گفتند. سبزی فروش نزدیک دکان پدرم را می دیدم- کاکا خالق، پریشان تر از روز های قبل بود. شاید به فکر این بود که اگر سبزی هایش تا آن شب فروخته نشوند، فردا خواهند گندید و خریداری نخواهند داشت، از آن سو هم اگر آن همه پالک، گندنه، کدو، بادنجان رومی، نیش پیاز بگندند، نقص خواهد کرد. چند زن پیر و جوان با کودکان شان پیش دکان او ایستاده بودند و سبزی می چیدند. یکی از آنها به کاکا خالق پول داد و سبزی ها را به سبد خود جا سازی کرد.
یک قدم پیش، آنجا که مارکت لباس و لوازم آرایشی خانم ها بود، رفتم. دختران جوان جوره- جوره داخل می رفتند. خوش و خندان به لباس ها نگاه می کردند، به رنگ ها نگاه می کردند، لباس ها را این طرف و آن طرف می کردند و با همدیگر حرف میزدند از دکاندار چیزی می پرسیدند، اما من نمی شنیدم.
شاگردان کوچک از کلاس درسی زبان رخصت شده بودند، کتاب ها و کارت های مرکز زبان به همراه داشتند. همه ریخته بودند روی سرک ها: یکی میدوید، دیگری ایستاده به دکان ها و مردم نگاه می کرد، و آن دیگری سر خم کرده طرف خانه روان بود تا مادر نگران اش را از پریشانی رهایی بخشد.
گفتم: "سلام پدر! من آمدم دیدن شما."
پدرم لبخند بر لبان علیک السلام گفت و مرا به آغوش خواند. در آغوش اش جای گرفتم. او مرا بوسید و مو هایم را نوازش کرد.
به حرف آمدم : "پدر آمده ام که از شما پول بگیرم و با مادر بروم دکان خیاطی تا یونیفورم ام را بیآورم."
پدر بی درنگ یک بسته از پول های خورد از جیب بیرون می کند و به دستم می دهد. فکر کردم بسیار پول زیاد داده بود. دستم را با پول یکجا طرف او دراز کردم: " پدر، این پول زیاد است، من که این قدر نخواستم."
پدر خنده ی ملیحی کرد و گفت: " جان پدر، بشمار یکبار، فکر کنم پول کم است."
دوباره دستم را کشیدم اینسو. پول را می شمارم: ده، بیست ، سی، چهل، پنجاه...
به پدر اظهار کردم: "پدر، اینجا که سه صد و پنجا روپیه است."
پدر متفکرانه پرسید:" چقدر لازم داشتی؟"
جواب دادم: "مادرم گفت که چهار صد و پنجاه برای فیس یونیفورم و صد هم برای نان امشب بگیرم."
پدر دوباره دست به جیب برد، کمی خجالت کشیده بود، اما به رویش نیآورد. یک باره چشمانش لبخند زدند مثلیکه چیزی در داخل جیب اش یافت، دست اش را از جیب بیرون کشید و به دست اش دید. بعد گفت : "خب، این نود روپیه دیگر هم رویش. حالا به مادرت بگو که با همین پول لباس ترا و چاره ی غذای شب را کند. تا فردا خدا مهربان است."
از پدر خدا حافظی کردم، دوباره راه آمده را بر می گشتم. عین صحنه جلو چشمانم داشت تکرار می شد: مردم، کار، تلاش، غذا، شلوغ، بگو مگو،جوان، پیر، زن ، مرد، اطفال. خوشحال بودم که پدر توانسته بود پول یونیفورم ام را به دست آورد. قدم بر می داشتم، اما نه با سرعت زیاد و نه با سرعت کم. غرق در فکر مکتب تا که در سر کوچه ی خانه خود رسیدم. حالا کمی تند تر می رفتم تا زود تر به مادرم برسم.
بومممممممم....در حین زمان یک صدای وحشتناک همراه با لرزه شدید مرا روی زمین انداخت. چیغ کشیدم و خوردم به زمین. بلند شدم، لباس هایم خاکی شده بودند، با عجله تکاندم. این طرف و آن طرف نگاه می کردم. در یک چشم به هم زدن هوا گردی و دود آلود شده بود، همه مثل من وحشت زده شده بودند. سرفه کردم، بلند – بلند نفس کشیدم. طرف خانه به دویدن شدم.
خواهرکم و مادرم سراسیمه به کوچه بیرون آمده بودند. من فریاد زنان گفتم: "مادر، زلزله شده، شما همه خوب هستید؟ کسی افگار نشده است؟" مادر می گوید: "نه، زلزله نبود، مثلیکه راکت بود." همسایه ها همه به کوچه آمده بودند. همه حرف با تردید می گفتند. حقیقت تا هنوز نا معلوم بود. مادرم از مردی که رد می شد بی صبرانه پرسید: "برادر، چی شده؟ راکت بود؟ کجا خورده است؟" مرد با عجله و بدون تامل در رفتارش گفت: "مکتب را راکت زده اند شاید هم کدام سنتر را. (با اشاره انگشت اش می افزاید) همان منطقه است. "مادر طرف بام می دود، من و خواهرم هم به عقب مادر. دود سیاهی مثل تکه ابر بزرگ ریشه دار به آسمان بلند شده بود. من طرف در دویدم، اما تا از زینه ها پایین آمدم، پاهایم از پا گذاشتن روی زمین ایستادند. شیشه های شکسته روی زمین فرش شده بودند. بالا به کلکین های خانه خود نگاه کردم، همه شیشه نداشتند. پرده های کلکین پاره شده بودند، راد ها روی زمین افتاده اند، و فرشی هم از جا بیرون شده بود. طرف دروازه کوچه دویدم. در را باز کردم. این بار هجوم مردم زیاد شده بود. همه از بالا طرف پایین کوچه روان بودند، مادر هم نزدیک من رسید. زن همسایه با اندوه گفت: "اوه ...خدایا، می گویند مارکت سبزی را با بم پرانده اند. بم را در کراچی میوه آورده بودند، خدا میداند که چقدر مردم بیچاره از بین رفته و زخمی شده اند." پاهایم سست شدند. رنگ صورت باختم و فریاد زدم: مادر! سبزی مارکت، سبزی مارکت، مادر... پدرم، پدرم، سبزی مارکت...
نفس هایم شدید شدند، پاهایم بدون اختیار خودم می دویدند.  زن، مرد، پیر، جوان و کودک همه پریشانند، سراسیمه و وحشت زده از خانه ها بیرون آمده بودند. بعضی دم در هایشان ایستاده و حرف می زنند، بعضی هم مثل من نگران سبزی مارکت شده بودند. چشمانم می دیدند، اما باورم نمی شد. چند دختر جوان دانش آموزان سراسیمه و بی حال طرف من می آمدند، یکی بین آنها ضعف گونه طرفم می بیند، دیگران از بازو او گرفته او را می آوردند. با شک و تردید می پرسم، در سبزی مارکت انفجار شده است؟ می گویند: "نمیدانیم! فقط از کلاس ها که شیشه هایش شکسته است، فرار کرده ایم. در همین نزدیکی ها انفجار شده است." دوباره دویدم. از مردی که روی موتر سایکل نشسته بود پرسیدم: " کجا را زده اند؟" او می گوید: "سبزی مارکت را زده اند، شما خانه برگردید. احتمال انفجار دومی می رود، بروید خانه!" به حرف هایش گوش ندادم. دوباره دویدم و در دل دعا می کردم که سبزی مارکت نباشد.
می گویند: "راه بسته شده است، نمیگذارند رد شوید! برگردید خانه! "
نه، من باید میرفتم، پدرم در سبزی مارکت بود و منتظر کمک. کمی برگشتم به سرک عمومی، جلوتر رفتم. می بینم که جوانان راه و امنیت را گرفته بودند. از کنج و کناری پنهانی رد شدم. شیشه های دکان ها ریخته روی سرک ها، دکانداران زود- زود دکان ها را می بستند. ده دقیقه نشده بود از آن زمان، اما مثلیکه از این رو به آن رو کرده باشند. در سرک ها جز اندک مردمی کسی دیده نمی شد. صحنه به کلی عوض شده بود، بوی خاک و گرد به مشامم میرسید. به سبزی مارکت نزدیک شدم، اما سبزی مارکت نیست، اصلا نیست! وای، خدای من! چه می دیدم؟!
صحنه چند دقیقه قبل به فرق 180 درجه عوض شده بود. انبوه از مردان را می دیدم: یکی سطل آب در دست، یکی گریه در چشم، یکی غضبناک و یکی هم غرق در خون می تپید. از مارکت چیزی به چشم نمی خورد، فقط آتش که زبانه می کشد. دخترکی را دیدم که همسن من بود، یک کودکی در آغوش داشت. سر هر دو خونین بود، آنها وحشت زده طرف بالا میرفتند. دوباره جستجو گم گشته ام را شروع کردم. می گشتم، می گریستم، آه و ناله سر داده بودم. دیگر به فکر تکاندن لباس ام هم نبودم.
روی زمین خشت ها و پارچه های آهن فرش شدند، آن طرف و این طرف خشت ها را با دستانم می گرفتم، دور تر می انداختم، کسی نبود که یاری ام می کرد، همه غم عزیزان خود را داشتند. زخمی ها را انتقال میدادند: یکی- یکی چهره های خون آلود را از چشم گذراندم تا شاید یکی از آنها گم شده ای من باشد، اما نا امیدانه می دیدم که هیچ یک آنها نبود. آن طرف سرک ها کودکان خونین را به قطار صف کرده بودند، همه آرام به خواب رفته بودند، بدون چون و چرایی. دلم به گریه آمد: "این معصومانه ترین پایان زندگی بود، نباید این طوری می شد، نباید!" دلم ضعف می رفت، دیگر تحمل نمیتوانستم، کنجی نشستم، آه سرد سر دادم. یکباره بلند شدم و بار دیگر به جستجو پدر عزم کردم. دیوار ها همه لغزیده بودند، اصلا معلوم نیست من باید کجای این مارکت پدرم را می یافتم. باید صدایش می کردم، او حتما به من پاسخ خواهد داد. در همین فکر صدایش کردم. پدر، پدر، پدر کجایی....پدر! جوابی نیست که نیست.