نوشته: علی پویا 

پیش از پرداختن به اصل بحث لازم می دانم  به عنوان مقدمه  تعریفی از قدرت ارائه نمایم. شوارتزنبرگ،  تعریفی نسبتا واضیحتری از قدرت ارئه کرده است، به گفته وی: "توانایی تحمیل اراده مان بر دیگران برخلاف میل آنها قدرت است." در حقیقت این تعریف بیشتر جنبه سیاسی داشته  و اعمال زور است که توسط زورمندان صورت میگیرد و منابع مختلفی از قبیل دانش و معرفت، نظم و سازمان، موقعیت ها، اقتدار، مهارت و تخصص و رسانه های جمعی  را در بر می گیرد. وقتی قدرت، تحمیل اراده ی کسی یا کسانی بر دیگران باشد. پس چنین به دست می آید آن قدرت است که جهادگران مقدس دیروز افغانستان را به جنگ سالاران امروز مبدل می کند. قدرت است که برای ایجاد خاورمیانه ی بزرگ جنگ های ویرانگری را بر منطقه  تحمیل می کند.

شناخت طرح خاورمیانه بزرگ، بدون شناخت نظریه برخورد تمدن های (Huntington) که به عنوان پدر آن طرح محسوب میشود امکان پذیر نیست. طرح خاورمیانه بزرگ یک طرح آمریکایی است که از سوی بزرگترین طراحان و استراتیژیست های وزارت خارجه آمریکا، پینتاگون و سازمان استخباراتی امریکا یعنی (CIA) میباشد که بعد از دوران جنگ سرد و تک قطبی شدن جهان تحت عنوان نظم نوین جهانی و آمریکایی مطرح و تیوریزه شد.

نظریه  برخورد تمدن ها که از سوی هانتینکتون بعد از پایان جنگ سرد در سال 1993میلادی، تیوریزه شده، تقریبآ یک نظریه غالب در عرصه روابط بین الملل محسوب میشود. هانتینکتون بر این باور است که جهان پسا جنگ سرد، دیگر جهان دو قطبی مبتی بر دو نوع هستی نگری متضاد نخواهد بود. این دونوع نگرش هستی شناسی متضاد عبارت بودند از:

1-     هستی نگری و جهان بینی مارکسیستی و لینینیستی که میخواست جهانرا بر اساس آیدولوژی کمونیسم اداره کند و سیستم سیاسی - اقتصادی نظام سرمایه داری را از بین برده و یک جامعه بی طبقه سوسیالیستی و در نهایت جامعه کمونیستی بنا نماید که  این قطب از سوی شوروی سابق رهبری میشد.

2-     هستی نگری دوم عبارت است از نگرش لیبرال دموکراسی یا رقابت آزاد توماس هابز پدر علم مدرن سیاست، با توجه به فلسفه وجودی لیبرالیسم که مبتنی است بر اندیشه آدم اسمیت در عرصه اقتصادی یعنی بازار آزاد در دو بعد (ملی و فراملی) عینیت یافته است:

v     درحوزه ملی اندیشه دولت مدرن ملی که درآن دولت حافظ منافع فرد بوده است.

v     در بعد بین المللی آن اندیشه هابز ترویج کننده یک قدرت مسلط که بتواند منافع سرمایه داران را در عرصه بازار آزاد برآورده سازد. یعنی جوامع انسانی در سطح کلان بخاطر جلوگیری از تخاصم ها نیاز به یک قدرت مسلط دارد. بعد از جنگ سرد، جهان شاهد گفتمانهای گوناگون و متضاد در عرصه اندیشه در رابطه با مسایل بین المللی بوده که یکی از آنها نظریه پایان تاریخ است.

نظریه پایان تاریخ در کتاب فرانسیس فوکویاما تحت عنوان پایان تاریخ و آخرین انسان که تیوری آن در سال 1989میلادی، مطرح و در سال 1993میلادی، به چاپ رسید. وی براین باور است که جهان پسا جنگ سرد، جهان فرهنگ غرب یعنی لیبرال دموکراسی غربی خواهد بود که به جهان مسلط خواهد شد و به یک پارادایم غالبی مبدل میشود. اگر چند این تیوری در ذات خویش همان نظریه فلسفه تاریخ هیگل است که معتقد بر تجسم روح تاریخ در کالبد یک ملت و آن هم ملت جرمن است، اما فوکویاما این تیوری را بر کل فرهنگ غرب تعمیم داده و بر این باور بود که تاریخ با پیروزی اندیشه غربی به غایت و فرجام نهایی اش میرسد. در نهایت آیدئولوژی لیبرال دموکراسی است که ایده ای غالبی خواهد شد.

گفتمان دوم نظریه برخورد تمدن ها است. این تیوری براین باور است که در جهان پسا جنگ سرد، دیگر برخورد درون تمدنی  در عرصه ی روابط بین الملل تکرار نخواهد شد و جهان شاهد جنگ تمدنها خواهد بود. این تیوری جهانرا به چند حوزه تمدنی تقسیم نموده و در نهایت نتیجه گیری میکند که از جمله آنها تنها دو تمدن در آینده باهم برخورد خواهد کرد. لیبرال دموکراسی با مولفه های قوی چون انسان محوری، حقوق بشر، آزادی عقیده و بیان در مواجهه با تمدن اسلامی که مولفه های یاد شده را نداشته و ندارد رو به رو خواهد شد. و بر بنیاد همین تیوری بود که آمریکا با مطرح کردن طرح خاورمیانه بزرگ و با خلق سناریوی 2001 میلادی، سیاست خارجه اش را که در دوران جنگ سرد مبتنی براستراتیژِی بازدارنده گی بود به استراتیژی تهاجمی بازسازی کرده و منافع اش را جهانی اعلام نمود. بر اساس همین دوکتورین، نظم نوین جهانی یعنی طرح خاورمیانه بزرگ را عملا از یک پارادایم فکری به یک دوکتورین تهاجمی به عینیت رساند. اینک میدانیم که قدرت تهاجمی آمریکا به یک گفتمان غالب تبدیل شده و عمده ترین حوادث جهانی بر محور آن می چرخد. بحران یک دهه خاورمیانه و شاخ آفریقا، بحران یمن، لیبی، مصر، جنگ با عراق، سوریه و افغانستان را میتوان دوکتورین تهاجمی بر بنیاد جنگ تمدنها دانست.