نبشته: حسن سروش

می میرند به هر قطره که از گوشه های مغزایشان نشات گرفته و با نوک قلم زرین و گهربار روی تکه های کاغذ خوابیده است و به هر فردی و به هر شخصی و به هر کلام و پیامی غزاله ها را به رقص درمی آورند و روزگار عمیق لعل و عقیقی را در سرنوشت بشریت رقم می زنند و این پستی و حقارت را به دام اسارت قرار داده و گام های صلابتی و دروار را به سوی طلوع و روزنه های جدید و کرامت و کمالیت و عقل و عقلانیت های متمدن، برمیدارند.
و لکه های سیاهی زمان، تاریخ، جبر، سکوت، استثمار، استعمار و رذالت ها را برمیدارند و در اندیشه ی عمیقی فرو می روند و می غلتند و می غلتند تا دال بر مدل فایق آیند و سقراط و افلاطون و سینا و سعدی و حافظ و مولانا و جامی و شاملو و فروغ و یوشیج و هزاران هزار قلم های سکوت را زنده نمایند.
ورنه مرده بودند و سکوت حماقت هایش را بازی می نمود تا سنگ لحد را بیشتر بفشارد و نیزه ملکوت الموت محکم روی سینه ی هر فرد قلم بدست و کتاب بدوش، قرار گیرد و به گمنامی جاویدان دفن نماید.
می میرند تا مرغان کوهساران تشنه شوند و بیایند و پروازها نمایند و سپس آنها را نادیده بروند و در غزل سکوت و غم بطور ابد دنبال حقایق من و ما باشند و حیات آنها را بخوانند و به آنها زندگی بخشند و این است رسم روزگار!
تا زنده اند کسی نمی خواند گیسوان تفکر آنها را می بندند و به آنها کتک می زنند و تا غروب آنها زود رس باشد و به حیات آنها ارج نمی نهند و به مرگ ارج می نهند و نمی دانند که حیات آنها سنگ لحد را برداشته و برسر اشخاصی میکوبند که کمر همت برای نابودی شان بسته بودند.
آنها را روی قایق می نشانند و پاروکش را لباس نجات دریانوردی میدهند و آنها را تا گلو غرق در آب مینمایند و به بحر بی انتها سیراب می نمایند و قایق هر لحظه روی روان و روح قایق ران فشار می آورد تا آنها را نجات دهد و نهگان بزرگ همچو گرگان تیز بین اشاره می نمایند و می گویند، نه! بگذار که نهنگان دیگر گرسنه اند و بخورند و سیر شوند.
حالا دیگر نیستند و در زیر آب های سرخ فرو رفته اند و نهنگان به خنده در آمده اند و سکوت محله را شکستانده اند و همه را بسوی تماشای زیر رفتن آنها می خوانند و تعدادی می خندند و لذت می برند و تعدادی اشک می ریزند.
می میرند اما خورشید آنها تازه طلوع می نمایند و سکوت شب های بی مهتاب و ستاره ها را می شکنند و از روزنه ها سخن می گویندو نیزه های فرورفته را کنار می گذارند و به آنها نفس های تازه می بخشند.
دیگر می میرند که نمی میرند و علفزار ها را عطر آگین نموده و کوهساران صعب العبور را یک شبه خواهد بود و مرغزاران تخم جدید خواهد کاشت و سرنوشت را طوری دیگر رقم خواهد زد و بنیاد های فرسوده و فرطوط را مخرب و بنیاد های جدیدی را بنا خواهند بنا نمود که از قصر قارون و فراعنه ها زیباتر خواهد بود.
اینبار بنای را خواهند گذاشت که بهشت ظلمت را بتکده هینایانا کوشانی و آریایی مبدل خواهند نمود و زندگی را در آغوش مادر جدید راهنمایی خواهند نمود و اینبار قارون دیگر قصر مطلای نخواهد داشت و فرغون ها برده های نخواهد داشت و همگی شاید به دامان موسی و ابراهیم و محمد پناه خواهند برد و گریبان مخللان را پاره خواهند نمود.
و آنها هرگز نخواهند مرد و هرگز نخواهند مرد!