سوگنامه از: عبدالله رفیعی

انگار زمین با همه ی بزرگی اش از در آغوش کشیدن صد شهید مظلوم و بی گناه شرمنده است و به همین خاطر سه شب است، که نمی تواند آماده میزبانی مهمانان جدیدش گردد. زمین می ترسد، زمین بسیار زیاد می ترسد، زیرا می داند که بعد از پذیرش شهدا، فریاد ها و بد دعا های یتیمان کوچک و اشک به چشم، مادران وحشت زده، پدران داغدار و خواهران و برادران سرگردان نصیبتش خواهد شد. امشب در علمدار رود مردم به شهدای شان چسپیده اند، بخاک سپردن و جدا شدن از صد گل پرپر شده را کسی پذیرفته نمی تواند. مادری بر سر جنازه پسرش می خواهد فریاد بزند، اما اشک در چشمانش نمانده است. خواهری فریاد می زند که مرگ بر تروریستان هار، تا به این صورت برادرش را باز گرداند. برادری که فقط خشم است و می خواهد جان دهد، تا با برادرش یک جا سفر کند. طفلی که تا هنوز درد دور شدن پدرش را حس نمیتواند، ولی چون همه می گیرند او نیز می گیرید. سه شب است، که در علمدار رود انگار قیامت شده است. کسی از خانه و منزلش خبر ندارد. همه سرگردان و فریاد اند. دیدن صد جنازه درکنار هم سیل اشک از چشمان سنگ دل ترین بیننده جاری می سازد. در کویته همین که کسی بر صفحه تلویزیون نام تحصن علمدار رود را می شنوند، اشکش جاری میشود.

بیشتر از صد جنازه سه شب است که در علمدار رود در بین فریاد های مظلومانه در انتظار عدالت اند، شبکه های تلویزیونی لحظه ای نیست که از آن گزارش ندهد، اما انگار در پاکستان انسان های با وجدان بجز فقط چند تن در شهر های کلانش اصلا وجود ندارد، زیرا اگر وجدانی وجود داشته باشد، از هجده کرور نفوس پاکستان حد اقل باید یک ملیون اش در کناره وارثان شهدا باشد. در این کشور بی حس و وجدان مرده، در یک طرف آن انسانهایی بجرم انسان بودن شان، کشتار می شوند، ولی در طرف دیگرش لاشخورانی برای حفظ مقام های شان مصروف معامله های خونین اند. حاکم منطقه که بیشتر به میمون  رقاصه در سیرک می ماند، مرگ انسان برایش وسیله شاد بودن است. بیشتر از صد تن در حاکمیت اش به شهادت رسیده است، شهرش دربین خون و آتش می سوزد، ولی حاکم در آغوش فاحشه های دوبی لمیده است و غو غو کنان همه را به مسخره می گیرد.

از سه روز است، که هزاره های کویته در کنار اجساد شهدای شان با تحصن نمودن در بین باران و هوای سرد زمستانی یک صدا فریاد می زنند، که ما خواهان اجرا شدن عدالت و بر طرفی حکومت ایالتی هستیم. این فریادها لحظه به لحظه رسا تر شده میرود و دیگران را با خودش همنوا می کند. بدون شک مقاومت مظلومان دامن قاتلان را خواهد گرفت و دیری نخواهد بود که کاخ استبداد و ظلم ویران گردد. شاعر بیجا نگفته است، که: "خون ناحق دست از دامان قاتل بر نداشت/ دیده باشی لکه های دامن قصاب را". اگر زمین زمین با تمام بزرگی اش از پذیرش شهدا شرمنده است، بدون شک و به یقین که قاتلان ناچیز و مغرور از جاری کردن جوی های خون، نیز آنرا تحمل نخواهد توانست!