نبشته: محمد عارف خراسانی_دانشجوی علوم سیاسی

جبر زمان و سردی زمستان سخت هزارستان را می رنجاند. مردم در تنگنایی وضعیت اجتماعی و نابسامانی روزگار قرار داشتند. برای هزارستانی ها گذر از کوههای دشوار گذر و راه های مواصلاتی خطرآفرین، در اوج سرمای زمستان دشواری ها را چند برابر می کرد. از سوی دیگر مالیات بی حد و حصر حکومت های خودکامه و جابر مردم را بیشتر به فقر و فلاکت می کشاند و دامنه فقر و تنگ دستی هر روز گسترش و شدت می یافت. مردم در مناطق غیر قابل زرع، مجبور به پرداخت مالیات هنگفت برای حکومت مستبد بود. همچنان قروض کوچی ها و سود چند برابر آن، دیگر حتی لقمه نانی را در خانواده های هزاره ها به سختی می توان یافت کرد. خانواده ی فقیر و بی بضاعت، بنام خانه آته کلو در یکی از قریه جات هزارستان می زیست. آته کلو در جنگ های مقاومت و آزادی خواهانه سه ساله هزارها کشته شده بود. از او همسر، دو بچه و یک دختر کوچک به جای ماند. بعد  از مرگ آته کلو این خانواده ی بی سرپرست را، ناداری و ناچاری بیشتر رنج می داد. پسر بزرگترش تازه جوان و تمام مشکلات خانوادگی را عهده دار شد. سردی هوا و برف باری های پی هم اقلیم هزارستان همه جا را زیر پوشش قرار داده بود. از طرف دیگر مدتی شده بود، که چیزی برای خوردن در خانه اش باقی نمانده بود. او که از شدت گرسنگی به تنگ آمده بود، از مادرش خواست اگر کمی نان خشک در خانه هست برایش بیاورد. از مادرش لقمه نانی خواست: آبَی! آبَی!!! اَگَ اَگُو کورمَک نان اَستَ بَیرُو، بِخِی از گُشنَگِی دل مه غَرق موشَه، چند روز شُدَ که اِد نان نخوردُم.

 مادر بچه ها مقدار آردی را در میان کمبوچه (خورجین) در عقب بسترهای خواب از دید بچه ها پنهان کرده بود. او که  سختی های زندگی، بویژه ناداری را با تمام جسم و جان لمس کرده بود. برای احتیاط از خطر مرگ بچه های کوچکش در فصل سرمای زمستان آن را ذخیره کرده بود.

مادر پیرش با تمام دلهره به پسر تازه جوانش جواب نمانده داد... گفت: بَچَی  نَمندَه، دِگَه خَیرَ که اِی زَووستو اِمسال سولچِی نَکنَه. دَ روی قورخ اِد خاک خدا نَمندَه. اِمسال مُو کَی آرد کِدِی، چیزی که بود کوچی ووجِ قرضِی خو بُرد، کَمَک روغون زَرد که اِشتَه دُم بَیلَه مالیهَ حُکومت شُد. خاک دَ روی مه شونهَ اَزِی باد چیز خاک خدا رَ بُوخرِی؟؟؟

پسر تازه جوان که خود را سرپرست خانواده اش بعد از پدرش احساس می کرد، با آه سردی، خود را به دیوار خانه تکیه داد. او که از شدت گرسنگی رنج می کشید، لحظه ی با شکم خالی در فکر عمیق فرو رفت. با خود می اندیشید، پدرم برای دفاع آزادی ما و مردم ما، خود را قربانی کرد. اکنون من باید خود را برای خانواده ام قربانی نمایم. مادر پیرم که نمی تواند، برای من و خواهر و برادر کوچک ام چیزی تهیه کند؛ خود باید کمر همت را ببندم. او بدون در نظر داشت سرمای زمستان و کوه های دشوار گذر و مملو از برف پوشیده در اوج سرمای زمستان راهی سفر شد، تا بتواند لقمه نانی برای خانواده اش تهیه کند.

در تقسیم بندی فصول سال و دوازده ماه، هزاره ها همانند سایر مردم دنیا برای هر ماه واژه خاص بکار می برند. به طور نمونه ماه اول بهار را، ایرانیها "فروردین"، در تقویم فرنگی "آوریل" (دهه دوم و سوم "حمل" و دهه اول "ثور") و تقویم افغانستان که برگرفته از عربی است، به آن "حمل"، و هزاره ها به آن "اِید" می گویند. ماه دوم زمستان در تقویم هزارگی بنام ماه سیابار( دلو) یاد می شود. ماه سیابار اوج سردی و خنک در فصل زمستان است. موقعیت جغرافیایی هزارستان باعث شده که چهار فصل در آن به خوبی پدیدار شود و راه های موصلاتی هزارستان به مدت 5_6 ماه بر روی رهگذران آن مسدود می ماند. شدت سردی در ماه "سیابار" (دلو) به حدی زیاد می شود، که هزاره ها به آن واژه هولناک یعنی "سیاقار" می گویند. در طول زمستان و به ویژه در این ماه تمام مناطق هزارستان با مناطق همجوار اش از شدت بارندگی و راه بندان برف مسدود است. سفر در طول این مدت غیر ممکن است. هر کسی که در این مدت زمان سفری را به خارج و مناطق دور دست هزارستان پیش گیرد، به منزل رسیدن شان ناممکن می شود.  پسر تازه جوان آمد پیش مادرش، تا از او اجازه خواسته و خداحافظی نماید. وقتی پیش مادرش آمد گفت: آبَی! ما مورُم کار کَدُ، زَووستو هوش تو باشهَ اَمِی یارَ از آغِیل بَلدِ شِی اَگو کورمَک نان پیدا کو بِیدِی، تا سُولچِ نَکنَ خو، ما مورُم کار کَدُ. آبَی! آر وقت که پول سامو کَدُم، بَخیر از رای خو آرد خَریدَ پَس مَیوم؛ آبَی! تو دووا کَنو خو، فِکر خو سون اَمزِی زَووستو کَلو بِیگر. آبَی جان! راستی مورُم خوب کار نوم، تا که خوب غَدر پَیسَ سامو کَنوم؛ وَقتِ که اَمادُم بخیر از رای خو آرد خَریدَ و آرچِ پَیسَ که مَند، اَووردَ دَ دِست تو مِیدُم خو؛ آبَی مَذَبشِ آو بوبرَ تو اَم بَلدِ مه یک خاتو کَنو خو. ازو باد که بَلدِ مه  خاتو کَدِی، دِگَ تو اِد کار نَکو، تمام کارا رَ خاتون مه مونَ خو آبَی. تو دِگَ قرار دَ بَلِ سُرخِ چارقَد شیشتَ سنگ خو بِرشُو، دِگَ دِست خو دَ اِد کار خانه نَزو خو!. دِگَ نه نان پوختَ کو، نه آو بَیرو و نه آلاف شِو کو، اَمِی بلای خو ام نَگِی خو. تمام کارا رَ بِرِی تو سامو مونَ.

مادرش که در دل هزاران درد بی کسی  و ناداری را چشیده بود به آرزوهای پسرش گوش می داد. مادرش به طرف پسر تازه جوانش خیره خیره نگاه می کرد و با دل پر از خون و لبان تبسم آمیز به پسرش گفت: خو! آبَی بَلَی بور تو شُونَ، شُمو دو چِیم آتِ خو اَستید. آر دُختر رَ که تو ناخو اِشتی، اَمورَ بَلدِ تو مِگرُم.

او نمی خواست، پسرش را از خود دور کند، اما از راه ناچاری به او اجازه سفر را داد و پسرش را در آغوش گرفت. این لحظه جدایی برای مادر و پسر بسیار مشکل تمام می شد، نمی دانم چگونه مادرش این پسرش را در این فصل خطرناک و سرمای بیش از حد اجازه سفر را داد؟؟؟

مادر خطاب به پسرش کرد و گفت: بَچَی! آبِی بَلابور، نادِر تو  شونَ، هوش تو طرف خود تو باشَ، توخ که اِیلَ اِیلَ اَلدینگ اَلدینگ نَشنِ خو. اَزِی زیاد دِگَ خود تو مُفامِی یالِ شُکر خدا رَ هوشیار شُدِ جای آتِ خو تو مَندِ. چار طرف بِخِی سِیال و اودورزادِ تو اَستَ.  اونُنَ قَرضِی کوچی باز مَندَ، یک سِیرَ که دوسِیرَ سَنگ خاتون کوچی ام نارِشتَ مَندَ ما بَیلَ اَمورَ مِرشُوم تا تو پَسکِی مَیی. دَ خانه ام یَک کورمَک نان بَلدِ دوایی پیدا نَموشَ چیز خاک دَ سَرخو باد کَنی اَزِی باد...

پسر بعد از خداحافظی با مادر و خواهر و برادر با دل ناخواسته قریه اش را ترک کرد. او که نه خرچی و توشه ی داشت و نه شکم سیر و نه تجربه مسافرت، خود را در عمق اقیانوس کوهای سر به فلک کشیده بابا و برفهای فراوان انداخت. از سرنوشت این تازه جوان و غمدیده ی روزگار کسی احوالی نداشت، که سرانجام چی خواهد شد. وقتی خود را در میان دنیایی از برف و سردی دید، دیگر نمی دانست سرنوشت اش به کجا خواهد انجامید؟؟؟ هر لحظه خطر مرگ بیشتر می شد و غیر از برف و خنک زمستانی اقلیم سرد هزارستان چیزی را نمی دید. هوا کم کم تاریک شد و سرما و برودت همچنان شدت می گرفت. کار به جای رسید که دیگر توان حرکت در وجودش باقی نماند و خود را بالای دنیای از برف انداخت و برای همیشه در خواب رفت... بعد از چند روزی خبر مرگ این پسر تازه جوان به گوش مادر، خانواده و قریه اش رسید. مادر دیگر نمی داند در کدام دنیایی قرار دارد، اما با زمزمه این شعر جواب همه ی پرسش ها و دلداری های مردم اهالی، دوستان و فرزندانش را می داد. او با خود زمزمه می کرد:

سیابار سیاقار کَمبوچَ پاس بار     بَچَی رَفتَ نار آبَی بُوخرَ زار