پنج جوزا "طلوع منشور عدالت"
خجسته روز ولادت رهبر شهید عبدالعلی مزاری مبارک باد!
نوشته: مرضیه احمدی
روزگار دهر و بی پایان همه را سر به فلک کرده بود، نه خورشید توان تابیدن داشت و نه ابر قدرت باریدن، آن همه اشکهای مردم بود که سیلاب گونه از سر و صورت های شان سرازیر میشد. آبهای که از چشم های مردم سرازیر میشد، رفته رفته به خلیج تنهایی گام گذارد. همه در آن خلیج محبوس شدند، همه از هم گریزان بودند، نه جای گریز داشتند و نه هم پای قرار، صداها بود که در آسمان موج میزد از اهتزاز آن همه موجها فقط این شنیده میشد، که بار خدایا! چه میشود ابراهیم دیگری و یا محمد دیگری برای مان بفرستی تا باشد فرشی بر روی این زمین بگسترد، فرشی که بساط آرامش باشد. ای کاش همه قدر آن ابراهیم و محمد خود را میدانستند که برای آنها فرستاده شده بود، ای کاش همه قدر آن صدف را میدانستند که از پناهگاهش به سوی آنها آمده بود، ولی افسوس همه در غم خود غوطه ور بودند و بر یکدیگر خود غبطه میخوردند.
آری!
طفلی که ما میلاد آن را "طلوع منشور عدالت " می گوییم در این گونه زمانی در چهار کنت ولایت باستانی بلخ چشم به این هستی گشود. طفلی که پدر و مادرش اسم او را عبدالعلی گذاشتند. او از همان آوان کودکی نوید خوشبختی را با خود آورده بود. از همان زمان صدای او در دلهای پر از وهم و بیم چنگ انداخته بود. خنده او سرچشمه هزاران خنده های دیگر بود. هنگامیکه او به این هستی گام گذارد، چشمه ها جوشید و زمینهای نامزروع، زرع شد و درختان خشک میوه داد و خلیج، دیگر آن خلیج تنهایی نبود. چشم ها دیگر نم نداشت. خورشید توان تابیدن و ابر توان باریدن را پیدا کرده بود. دیگر همه گلهای فرسوده از نو ساقه شان را محکم کرده بودند. این گونه بود پنجم جوزای سال 1326ه ش، در ان سالی که رهبر ما چشم به جهان گشود.
زیاد گفته اند و گفته ایم، از این که چه شد در پنجم جوزای 1326 ه ش, ولی باز هم حرفها ناتمام است. اگر چند قلم خسته شده است و زمان آهسته آهسته میگذرد ولی از مرور کردن زندگی یگانه منشور عدالت نه تنها روحیه من تازه میشود، بلکه روحیه های دیگران نیز شاد و تازه میشوند و فکرها انگیزه میگیرند و شعارها مزاری گونه می شوند.
بابه جان تولدت مبارک باد...!
آن روز برایت مبارک باد که با ولادت خویش دلهای مرده را نیز زنده ساختی در رگهای خشکیده خون دوانیدی و در قلبهای خسته تپش بخشیدی. تکرار آن لحظه ها برایت مبارک باد، که با آمدنت اشکهای شادی از چشم ها سرازیر شد و شور و شرر در دلها پخش شد و آذان نگفته همه را، رو به قبله و عطر پاش نشده را بر دنیای همه پاشاندی.
بابه جان تو آمدی و زمان سوی ما تبسم کرد
زمین های قوم پس از یک دو قرن گندم کرد
تو آمدی وقناتها همه لبریز آب شدند
و تشنه لبان همه سیراب آب شدند
شمردن کتاب مدح بابه کار من و چون من نیست، ولی دست در جای دستهایت می گذارم تا پرچم آزادی خواه تو را در آسمان بر افراشته نگهدارم!
بابه تو جاودانه ای!
در این وبلاک سعی خواهد شد، که به علاوه نوشته های مسوولین وبلاگ کویته و مقالات نویسندگان گرامی، فعالیت های علمی، سیاسی، ورزشی، هنری و فرهنگی دوستان شهر کویته - پاکستان نیز انعکاس داده شود. در ضمن یک بخش مختص به آموزش موضوعات جدید علوم و فناوری گردیده است، که امید مورد استفاده دانش آموزانی که به این وبلاک سر میزنند گردد.