ساعت درسی بیولوژی بود و من بعد از ارزیابی در گذشته، از جمع شاگردان احمد را بلند کردم، که درس جدید را به خوانش بگیرد، تا من خلاصه آنرا روی تخته نوت کنم. صنف ساکت بود و فقط صدای خوانش احمد به گوش می رسید، که در همین هنگام صدایی، سکوت صنف را شکستاند. "استاد، استاد تابلیت های خواب آور، چند دانه اش اگر خورده شود، یک نفر را کشته می تواند؟"، این صدا، برایم آشنا بود. صدایی، که از حنجره دختری به نام نرگس بلند می شد. نرگس را چند سالی بود، که می شناختم. او گاهی ساکت و غرق در رویاهای خودش، گاهی سر زنده و بشاش و گاهی هم عصبی و نا آرام بود. در ضمن استادان، همصنفی هایش نیز به وی بها نمی دادند و حرف های او را مسخره فکر می کردند و ریشخندش می نمودند. بسیار اتفاق افتاده بود، که همصنفی هایش به او می گفتند: " او دیوانه، تو خو لطفا آرام بیشی، یا از صنف از مو گم شو."

     امروز اینگار یکبار دیگر نوبت دیوانگی نرگس رسیده بود. من تا صورتم را به طرف نرگس برگرداندم، نرگس دوباره جمله اش را تکرار کرد:

نرگس:  استاد تابلیت های خواب آور، چند دانه اش اگر خورده شود، یک نفر را کشته می تواند؟

من: هاهاها... من تا هنوز به این فکر بودم، که چرا نرگس امروز خمار معلوم میشود، اینک فهمیدم، که نرگس تابلیت های خواب آور نوش جان کرده است. خوب نرگس جان راستش را بگویید، چند دانه تابلیت خواب نوش جان کرده اید؟

شاگردان: هاهاها... استاد نام خدا چه خوب فهمیدید، شما روانشناس ماهر هم هستید.

نرگس: استاد من نخورده ام. استاد لطفا مسخره ام نکنید، لطفا بگویید، که چند دانه اش یک آدم را کشته می تواند؟

من: هاهاها... نرگس جان، نکند عزم رفتن داری! اگر رفتنی هستی، لطفا شماره تلفون و ایمیل خود را برایم بدهید، تا با هم در تماس باشیم و ما احوالات آن دنیا را از تو گرفته بتوانیم... هاهاها

شاگردان: هاهاها... استاد راست می گوید، نرگس شماره دادن یادت نرود.

نرگس: استاد، همصنفی هایم، که درکم نه می کنند، حد اقل شما درکم کنید و ریشخندم نکنید، لطفا بگویید، که چند دانه اش اگر خورده شود، یک نفر را کشته می تواند؟

من: نرگس جان، اگر عزم رفتن داری، از مرگ موش استفاده کن، نیاز به پول دادن برای تهیه تابلیت های خواب آور نیست. هاهاها

شاگردان: بلی بلی، استاد راست می گوید، مرگ موش کافی است. هاهاها

     بعد از چندی خنده و پاسخ به سوالات شاگردان، زنگ تبدیلی ساعت درسی نواخته شد و من بدون اعتنا به سوال های نرگس، بعد از خدا حافظی از صنف خارج شدم.

     فردا ساعت اول، باز هم در همان صنف ساعت بیولوژی داشتم، بعد از تک تک دروازه صنف، داخل صنف شده و سلام کردم. امروز صنف بسیار ساکت بود. از اول نمره صنف پرسیدم، بچیم پدر تان مرده است، چرا اینقدر ساکت هستید؟ اول نمره در جوابم گفت، استاد متاسفانه نرگس دیگر دربین ما نیست و وی این شماره تلفون و ایمیل آدرس را قبل از چشم فروبستنش برای شما نوشته ا ست. من، با عجله کاغذ را گرفتم و آنرا باز نمودم، تا ببینم، نرگس چه نوشته است. نرگس بر روی کاغذ بجای شماره تلفون و ایمیل آدرس، فقط یک جمله نوشته بود: "استادی محترم درکم نکردید، ولی لطفا همصنفی هایم را درک کنید."

 

                                                                                                   داستان از: عبدالله رفیعی