زنگ دروازه

داستان از: عبدالله رفیعی

     ابراهیم بعد از ترتیب نمودن کتابها و کتابچه هایش، لباس مکتبی اش را پوشیده و روبری آیینه ایستاد. او موهایش را بعد از ژیل زدن طبق دلخواه اش ترتیب کرده و آماده مکتب رفتن شد. در زمانی که کتابهایش را زیر بغلش گرفته و از خانه خارج می شد، روی خواهر کوچکش را بوسیده و با مادرش خدا حافظی کرد. مادرش نیز با گفتن "عزیزم بخیر بروی و بخیر پس بیایی" دعای خیرش را هدیه وی کرد. ابراهیم دروازه حویلی را به آهستگی کش کرد، تا دروازه پشت سرش بدون سر و صدا بسته شود و داخل کوچه شد. در کوچه با دل خوش و زمزمه نمودن آهنگی از داود جان سرخوش به طرف مکتب خرامان خرامان می رفت. زمانیکه از سرک عمومی عبور کرد، چهار بچه دیگر، که همسن و سال خودش معلوم می شدند به فاصله تقریبا بیست متر جلو تر از وی قرار گرفتند. بچه ها نیز با سر و صدا های زیاد در کوچه پیش می رفتند.

     زمانی، که بچه ها پیش روی آخرین خانه ی کوچه رسیدند، بعد از نگاه کردن به یکدیگر و نگاهی جمعی به طرف ابراهیم، همگی با صدای بلند خنده نموده و به طرف دروازه ی خانه ای، که نزدیکشان قرار داشت، دویدند. سه تن شان به زدن دروازه خانه با لگد پرداختند و یک شان زنگ دروازه را برای تقریبا نیم دقیقه زد. صدای لگد خوردن به دروازده و زنگ بسیار بلند و کر کننده بود، طوری که به علاوه صاحب خانه، همسایه ها نیز با پای برهنه به طرف دروازه های شان دویدند. بچه ها همین که صدای پاها را شنیدند، همگی فرار کرده واز نظر ناپدید شدند.

     ابراهیم که از دیدن این صحنه مات و مبهوت مانده بود، زمانی خود را یافت، که در مقابل همان خانه رسیده بود و صاحب خانه، که یک مرد خشن و بی رحم معلوم می شد، در مقابل اش قرار داشت و با صدای بلندی بر وی چیغ می کشید، که بی شرف و پدر لعنت به خاطر چه زنگ خانه را هر روز می زنی؟ ابراهیم که خود را همچون آهوی اسیر شده در پنجه شیر احساس می کرد، از وارخطایی جوابی نمی یافت، که پاسخگوی مرد باشد. از طرف دیگر جواب وی هرچه می بود، صاحب خانه هرگز آنرا نمی پذیرفت. ابراهیم ناگزیر سکوت کرد. سکوت وی، خشم مرد را که از سر و رویش خشم می بارید، هرچه بیشتر بر انگیخت. مرد، که مثل شیر می غرید، نهایتا حوصله اش را از دست داد و چند سیلی محکم به صورت ابراهیم نواخت. ابراهیم که پیش چشمانش تاریک شده بود، تا به خود بیاید، همسایه ها که هر کدام از یکدیگر خشن تر معلوم می شدند، بالای سرش رسیدند. همسایه ها نیز، که هرکدام چندین بار به همین منوال اذیت شده بودند، به نظر خودشان، با پیدا کردن مسوول نا آرامی های شان، خشم شان به فوران نمودن رسیده بود و بدون تحقیق و بررسی بعد از نثار نمودن چندین فحش رکیک، به جان وی افتادند. ابراهیم شده بود، توپ فوتبال و صاحب خانه با همسایه هایش فوتبالیست. مرد قوی تر کسی بود، که ضربه لگد اش را محکم تر به ابراهیم بزند و خودش را در مقابل همسایه ها و خانمش متعهد تر از دیگران در برابر آرامش و امنیت کوچه و خانه اش جلوه دهد. ابراهیم، که تا به امروز به خاطر لایق بودن و با تربیت بودنش، کسی به وی تند نگفته بود، چه رسد به اینگونه کتک کاری ناروا، از فرط درد و خشم دلش می خواست، با صدای بلند فریاد بزند و از عابرین کمک طلب کند، ولی غیرت اش به وی اجازه نمی داد، تا اینکه سر و کله چند تن از همصنفی هایش پیدا شد. همصنفی های ابراهیم، که این صحنه را دیدند، همگی بدون معطلی قهرمانانه وارد ماجرا شده و ابراهیم را از چنگ صاحب خانه و همسایه هایش نجات دادند.

     همصنفی های ابراهیم بعد از سرو صدا و اندکی مبارزه با صاحب خانه و همسایه هایش، کتابهای وی را جمع نموده و لباس هایش را پاک کردند. در مسیر مکتب آنها علت لت خوردن ابراهیم را پرسیدند. ابراهیم ماجرا را برای همصنفی هایش قصه کرده و گفت، خشم آنها از حد زیاد بود و چون من فورا نمیتوانستم بی کناهی ام را ثابت کنم، ناچار سکوت کردم، ولی سکوتم نیز کدام فایده ای نکرد. ابراهیم و همصنفی هایش بقیه راه را بدون آنکه با یکدیگر صحبت نمایند، با دل گرفته و سکوت سپری کردند، تا اینکه وقتی پیش مکتب رسیدند، زنگ شروع مکتب زده شده بود و آنها با دروازه بسته مکتب روبرو شدند.

     یکی از همصنفی های ابراهیم دروازه مکتب را تک تک کرد. چوکیدار مکتب دروازه را باز کرد. چوکیدار همینکه شاگردان مکتب را پشت دروازه دید، فورا آنها را مورد سرزنش قرار داده و گفت: "ای لوچک ها، باز امروز ناوقت آمده اید؟" همصنفی های ابراهیم هرچه تلاش کردند، که چوکیدار را بفهمانند، که علت ناوقت آمدن شان چه بوده است، ولی چوکیدار قبول نمی کرد، تا اینکه چوکیدار، سرمعلم را صدا کرد و به گفته خودش شاگردان خاطی را به دست وی سپرد.

     سرمعلم مکتب بعد از آنکه ابراهیم و همصنفی هایش را به اداره برد، قبل از همه لباس های آنها را به دقت مشاهده کرده و بعد گفت:"قبل از اینکه شما بهانه های تانرا بگویید و من چوب را بگیرم، خودتان راست بگویید و حقیقت را اعتراف کنید، که کجا دزدی کردن رفته بودید، که لباس های تان اینگونه خاکی و پاره پاره شده است." ابراهیم با شنیدن این سخنان سرمعلم، از همه بیشتر حیران ماند. وی و همصنفی هایش هر قدر حقیقت موضوع و علت دیر آمدن شانرا بیان کردند، فریاد هایشان به گوش سرمعلم نرفت، تا اینکه سرمعلم تصمیم طلب کردن فامیل های این شاگردان را گرفت. ابراهیم زمانی، که تصمیم سرمعلم را شنید، تمام اعضای بدنش شل شد، زیرا وی هر گونه تهمت، افترا و لت خوردن را قبول کرده و تحمل می توانست، ولی شکستن غرورش را نزد فامیلش، که وی تمام آروزی آنها بود، قبول نمی توانست. ابراهیم دست سرمعلم را گرفته و گفت:"به پدر و مادرم، که از خودم زیادتر دوست شان دارم قسم می خورم، که حقیقت آنچه بود، که ما به شما گفتیم، ولی اگر شما باز هم قبول نمی کنید، لطفا هر جزایی که شما مناسب می دانید، برایم بدهید، ولی پدر و مادرم را در مکتب طلب نکنید." سرمعلم، که ضربه اش را کاری و خودش را پیروز میدان می دید، گفت، خوب است. تو چون بار اولت است. این بار تو را مورد عفو قرار داده و فامیلت را طلب نمی کنم، اما جزایت این است، که پیش اداره بر روی یک پایت تا ساعت تفریح ایستاد شوی. ابراهیم تا ساعت تفریح پیش روی اداره ایستاد بود. در این دوران استادان و شاگردان هر کدام، که ابراهیم را می دیدند، به وی طعنه می زدند. دختران نازدانه مکتب که وی را می دیدند با صدای بلند به یکدیگر می گفتند: "وی الا ای خپگ زیر بوری ها چقه عاجز معلوم میشد، ولی خدا ره معلوم که چقه بدکار اس و چه کاری  بدی کده، که امروز ده گیر آمده. الا مه بریت نگفته بودم، که آدم از ظاهر خود شناخته نمیشه." ابراهیم با شنیدن این طعنه ها هر لحظه از شرم آب می شد و توقع مرگش را می کرد، تا اینکه ساعت تفریح شد و جزای وی به پایان رسید.

     ابراهیم به صنفش رفت، ولی صنفش و همصنفی هایش را مثل سابق احساس نمیکرد. همصنفی هایش یکی از روی ترحم و دیگری از روی شیطانت یا به وی همدردی می کردند و یا هم بعضی های شان او را طعنه می زدند. ابراهیم نیز در مقابل آنها احساس خوبی نداشت و در ضمن خود، از خودش کم کم متنفر شده بود. آنروز هر طوری که بود، برای ابراهیم مثل هزاران سال طولانی و زجر آور، ولی گذشت.

     از آنروز به بعد ابراهیم، دیگر آن ابراهیم قبلی نبود. وی غرورش را شکسته و خود را افتاده و بی غیرت احساس می کرد. برعلاوه این احساس، جملات رکیک، فحش و تهمت های آنروز که به وی شده بود، هر لحظه در گوشهایش طنین انداز می شد. ابراهیم کم کم دامن درس خواندن را رها کرد و بر خوردش و تعهدش تا حتی با اعضای فامیلش نیز تغییر کرد. وی هر کس را مقصر و ظالم احساس می کرد و حس انتقام گیری در وی هر لحظه شعله ورتر می شد. شیطان وی را هر لحظ بیشتر از لحظه قبل تحریک می کرد، که با وی بدون کدام دلیل بیش از حد بی انصافی شده است و باید انتقامش را از آن چهار شاگرد، صاحب خانه و همسایه هایش و سرمعلم مکتب بگیرد.

     یک هفته بعد از آن روز، ابراهیم برایش یک غولک درست کرد و زمانی که از همان کوچه می گذشت با سنگ غولگ اش، لامپ سر دروازه همان صاحب خانه و چند همسایه اش را شکستاند. وی از این کارش راضی شده و بسیار لذت برد. بعد از آن وی در ضمن شکستاندن لامپ های سر دروازه و زنگ زدن دروازه های آن چهار بچه ای، که عامل لت خوردن و آبرو ریزی وی شده بود،  زنگ دروازه های بعضی خانه های دیگر را نیز می زد و  بعضی اوقات سیم های تلفون و کیبل های بعضی خانه ها را نیز قطع می کرد و عامل گیر افتادن افراد بی گناه دیگر می شد. یک ماه بعد از آنروزی که ابراهیم به ناحق آبرویش رفته بود، به علاوه  زنگ زدن دروازه ها، قطع نمودن سیم کیبل هاو تلفون ها،  شکستاندن لامپ ها نیز رواج یافت.  و اینک خانه ای نیست، که ماه چند بار لامپ سر دروازه اش چند بار نشکند، سیم تلفون و کیبل اش قطع نشود و زنگ دروازه اش بی رحمانه نواخته نشود.

نان خشک

داستان از: عبدالله رفیعی

     زمانی در همسایگی با یکی از لوکسترین دوکانهای بوت فروشی شهر، زندگی می کردیم. در پیش روی دوکان، مرد ریش سفیدی، که من وی را کاکا صدا می زدم، دست فروشی می کرد. کاکا هر روز صبح وقت بعد از پاک نمودن شیشه های دوکان بوت فروشی و جاروب کردن جلو آن وسایل اش را فرش نموده و در کنارش بر زمین منتظر مشتری می نشست. زمانی مشتری های وی زیاد و زمانی هم کم بود، ولی کم و یا زیاد بودن مشتری هیچگاه بر متانت، صبوری و حوصله مندی کاکا اثر نمی کرد.

     من هر صبح زمانی، که به طرف وظیفه می رفتم، از پیش روی کاکا عبور می کردم. در موقع رد شدن از پیش روی کاکا، به وی سلام می دادم و اکثر اوقات با یکدیگر درباره مسایل مختلف و خصوصا اوضاع وطن صحبت می کردیم. در بین ما معمول شده بود، که من می پرسیدم، کاکا خبرا چیست؟  و کاکا بعد از یک تبسم ملیح، مرا از اوضاع روز، که آنرا از طریق رادیوی کهنه اش می شنید، باخبر می ساخت.

     چندین سال به همین منوال گذشت و کاکا همیشه سوالهایم را با پاسخ های امیدوارانه و نوید بخش اش جواب داد. امید در چشمان کاکا همیشه موج می زد، تا حتی در بدترین شرایط ندیده بودم، که کاکا شکایت کند. وی همیشه در رویاهایش، روزهای بعد از جنگ و مشکلات را زیبا ترسیم نموده و بعضی اوقات آنها را با من نیز شریک می ساخت.

     در این اواخر، در یکی از روزهای، که در وطن نیز آرامش و دموکراسی برقرار شده بود، زمانی که به وی رسیدم، برعکس همیشه کاکا را پژمرده یافتم. با عجله از وی پرسیدم، کاکا خیریت است. امروز پژمرده و گرفته معلوم میشوی. آیا کدام خبر بد شنیده ای؟ کاکا مثل همیشه لبخندش را نثارم کرد، ولی این لبخند، لبخند ملیح همیشگی نبود، بلکه معنی دار و رمز آلود معلوم می شد. کاکا از دستم گرفته و مرا در کنارش بر زمین نشاند و چشمانش را که پژمرده می نمود، به چشمانم دوخت و با صدای، که حکایت از نارضایتی داشت برایم گفت: "سالهاست، که بلاناغه هر روز خبر ها را شنیده ام و از هر جریان و وضع با خبر بوده ام، ولی با هر تغییری قابلی پلو نصیب زورمندان، تزویر گران و پولداران شد و فقط نان خشک برای ما رسید. از این به بعد تصمیم گرفته ام، که دیگر به خبر ها اصلا گوش ندهم، زیرا اگر تمام دنیا را نعمت بگیرد، به دست ما بازهم چیزی نخواهد رسید، بلکه فقط همان نان خشک نصیب ما خواهد شد. این نان خشک که در نصیب ماست، شاید کسی آنرا از ما گرفته نتواند."

     از کنار کاکا بلند شدم و با گفتن جمله ای که بار ها و بارها از زبان خودش شنیده بودم، "نا امید نباش، نا امیدی کناه است." و کمی تسلی دادن به وی، با او خدا حافظی نموده و از کنارش رفتم. زمانی که از وی دور می شدم، آخرین جمله اش را که تا به امروز در گوشهایم طنین انداز است می شنیدم:"ای برادر، امیدواری های بیجا، تا به امروز زنجیر دست و پایم شد. یقین یافته ام، که زود و یا دیر تر  همین امیدواری های هوایی جانم را خواهد گرفت."

کویته آرام است

     در کویته بعد از حادثه سوم سپتامبر، که در آن بالای مظاهرین روز قدس حمله انتحاری و بعد حملات مسلحانه صورت گرفت و در نتیجه آن نظر به گفته مسوولین شفاخانه دولتی "سی ایم ایچ" تا هم اینک بیشتر از صد نفر جان شانرا از دست داده اند، کدام حادثه بزرگ دیگری به وقوع نپیوسته است. البته ناگفته نباید گذاشت، که در حدود دو هفته قبل دو تن از میوه فروشان مردم ما نیز توسط افراد نامعلوم در مسیر راه سبزی مارکیت شهید شدند و همچنان محمد علی یکتن از تجاران بنام مردم ما نیز توسط گروگان گیران اش چند روز قبل شهید شد. در جمله ی تمام حوادثی که مردم ما در کویته با آن تا هم اینک درگیر بوده است، حادثه سوم سپتامبر بدون شک بزرگترین و هولناک ترین حادثه ای بود، که در طول تاریخ زندگی شان هزاره های کویته با آن روبرو شدند.

     بعد از حادثه سوم سپتامبر، همچون گذشته احساسات هزاره ها یکبار دیگر دفعتا به فوران نمودن رسید و هر کدام به نوبه خود در تجزیه و تحلیل نمودن حادثه و نیز در مسوول قرار دادن یکدیگر آب های گلونهای شانرا خشک نمودند... یکی متهم شد، دیگری مسوول قرار گرفت، سومی عهد شکن معرفی شد، چهارمی منافق لقب داده شد، پنجمی به دشمنی با دین و مذهب برچسپ زده شد، ششمی نوکر اجانب قرار گرفت و...، تا حتی کاری بجایی رسید، که بر روی دیوارها مرگ بر بعضی از کیبل های تلویزیونی نیز نوشتند. بعضی ها زمانی این همه احساسات را مشاهده می کردند، آینده را خیلی تاریک و وحشتناک پیش بینی می کردند و تا حتی هشدار به وقوع پیوستن جنگ داخلی را دربین خود هزاره ها می دادند.

     اینک که تقریبا چهل روز از آن حادثه می گذرد،  اینگار حادثه ای به وقوع نپیوسته است. شهر کویته آرام است و همه مشغول به کارهای خودشان، تا حتی جریانهای موثر در فعالیت های سیاسی و مذهبی نیز در مورد سخن بر زبان نمی رانند. انسان از آن همه احساسات و این همه سکوت بعضی وقتها به حیرت می ماند. دیگر سخنی در مورد به پنجه عدالت سپردن و بازخواست نمودن از عوامل و مسوولین حادثه سوم سپتامبر نیست. زمانی شهید یوسفی به طور گلایه از مردم خودش در یکی از سخنرانی هایش می گفت: "اگر ده آزره فقط ده روز کس غرض نگره، آزره فکر مونه که دنیا گل و گلزاره و دشمنا تمام شی مرده..."، براستی که هم اینک آنانی که خونشان در مواقع مختلف بر زمین ریخت و در زیر توده های خاک مظلومانه قرار گرفتند، به باد فراموشی سپرده شده اند و شاید فقط در بعضی از اذهان تصاویر سیاه و سفید شان باقی مانده باشد. امروز کسی نیست، که فامیل های داغدار را حد اقل تسلی دهد، چه رسد به آنکه با آنها کدام نوع کمک مالی نماید. حال یادی از شهدا نیست، ولی در این مورد نمیدانم، که کدام شهید، توسط چی کسی برای منفعت شخصی و یا سازمانی اش در چه زمانی باز هم برای چندی روز بر سر زبانها قرار بگیرد...

     مردمی که از گذشته شان درس نمی گیرند و آنرا به فراموشی می سپارند، هرگز سر افرازی نصیب شان نمی شود. قدم زدن در گذشته و درس گرفتن از آن بهترین وسیله ایست برای حال و آینده ایده آل یک ملت. امروز که به اصطلاح دو روز آرامی برای هزاره های کویته میسر است، شایسته نیست، که از وضعیت حال و آینده خود را غافل نگهداشت و تلاش ها را فقط و فقط متمرکز در رقابت های بین فامیلی و در هرچه بزرگتر برگزار کردن محافل عروسی و غیره کرد. هزاره های کویته باید با درک دقیق از موقعیت شکننده و حساس شان در این روزها تدبیر آینده را نمایند. و در این راستا بدون شک هر فرد از مردم ما مسوولیت دارد، ولی بهترین فرصت برای شخصیت های فعال فرهنگی، سیاسی و خصوصا احزاب سیاسی است، که در بلند بردن بینش سیاسی، انسجام و یکپارچگی و هدایت دهی مردم تلاش خستگی ناپذیر نمایند. باید با همه توان کوشید، تا جلو حوادث را قبل از وقوع آن گرفت. حد اقل با گذراندن سال 2009 میلادی، که خونین ترین سال و حادثه سوم سپتامبر که بزرگترین و هولناک ترین حادثه در تاریخ زندگی هزاره های کویته بود، مردم ما باید اینقدر تجربه حاصل نموده باشند، که دوست شان کیست و دشمن شان کیست و با آنها چگونه باید معامله نمایند تا خود و مردم مظلوم شانرا از قربانی شدن های بیشتر نجات دهند.