محفل تقدیر و بزرگداشت از فعالیت های علمی و فرهنگی استاد عبدالغفور ربانی

     لیسه های شمامه، پامیر و استقلال، به تاریخ ۱۴/۱۱/۲۰۱۰م، روز یکشنبه، محفل با شکوهی را به مناسبت تقدیر و بزرگداشت از فعالیت های علمی و فرهنگی دانشمند محترم مردم ما استاد عبدالغفور ربانی، که چند روز قبل دومین اثر وی "مجموعه مقاله های عبدالغفور ربانی" به نشر رسیده بود، برگزار نمودند. در محفل استادان، مدیران،  فرهنگیان، تاجران، هنرمندان، علم دوستان و دانش آموزان به تعداد زیاد شرکت نموده بودند.

     محفل به صورت رسمی ساعت سه و نیم بعد از ظهر با تلاوت چند از کلام الله مجید توسط قاری رمضانعلی شروع شد. سپس انانسر محفل آقای نعمت الله جویا با تعریف از دانشمند و بیان اهمیت فعالیت های علمی و فرهنگی دانشمندان، بیوگرافی دانشمند محترم استاد عبدالغفور ربانی را به خوانش گرفته و سخنرانان محفل را یکی بعد از دیگری در جایگاه برای سخنرانی فراخواندند. در این محفل صادق امیری متعلم لیسه استقلال، محمد کبیر متعلم لیسه پامیر و لطیفه وفا متعلمه لیسه شمامه هر کدام در نوبت شان، شعر های زیبای شانرا دکلمه نمودند.

     آقای نعیم وثیق، مدیر لیسه شمامه اولین سخنران محفل بود، که به نمایندگی از لیسه های میزبان به سخنرانی پرداخت. وی ضمن خوش آمدید گفتن به مهمانان، تقدیر از فعالیت های علمی و فرهنگی استاد ربانی و کمک مالی آقای رجب باقری، در رابطه به هماهنگی سرمایه و دانش برای ترقی و پیشرفت جامعه سخنانی ارزنده ای را با ذکر مثالهای خوب بیان نمودند. سخنران دوم محفل محترم استاد جلال اوحیدی بود. استاد در سلسله سخنانش فرهنگ را وسیله تمایز ملت ها دانسته و یاد آور شدند، که ملت ها بر اساس فرهنگ های خاص شان شناخته می شوند. ملت های که در راه رشد و انکشاف فرهنگ شان تلاش می نمایند، جایگاه شانرا حفظ و ارتقا داده می توانند و ملت های که فرهنگ شانرا مهم نشمرده و از یاد می برند، بالآخره نابود می شوند. وی با تاسف فعالیت های فرهنگی را در جامعه ما کمرنک بیان نموده و جای یک انجمن فرهنگی ملی را خالی ذکر کردند. استاد در ادامه سخنانش فعالیت های فرهنگی و علمی استاد ربانی را برشمرده و از وی به حیث یکی از سرمایه های ارزشمنده ملی مردم ما یاد کردند.

     سخنران سوم محفل محترم استاد رضایی بود. استاد رضایی در رابطه به هویت  و هویت زدایی مردم ما در امتداد تاریخ سخنرانی مفصلی را ایراد نمودند. وی در ضمن تعریف مشخص از هویت، انواع آنرا نام برده و شرح دادند. به گفته استاد، در طول تاریخ، خصوصا در صد سال اخیر دشمنان مردم ما تلاش های زیادی را انجام داده اند، که هویت ما را از بین برده و ما را حذف نمایند. تا جایی که در تاریخ های افغانستان، که دیکته شده توسط حاکمان مستبد و متعصب است، هویت مردم ما در متن تاریخ اصلا جا نداده شده است. و اگر هم در جایی ذکر از مردم ما شده است، در حاشیه های تاریخ بوده است و یا هم برعکس واقعیت های نگاشته شده است. به گفته استاد، اگر ما می خواهیم هویت خود را احیا کنیم  و هویت ما حفظ بماند، باید قلم بدستان و نویسندگان خود را همکاری جدی نمایم...

     آخرین سخنران محفل، دانشمند گرانمایه ما، استاد ربانی بود. استاد ربانی، بعد از خوش آمدید گفتن به حضار، تشکر نمودن از کسانی که با وی در نشر کتابش کمک نموده بودند و از لیسه های که محفل را برگزار نموده بودند، دانای و توانایی را مثل دو بال یک پرنده برای پرواز کردن به طرف رشد و ترقی جامعه بر شمردند. به گفته وی، فقط  و فقط جامعه دانا و توانا می تواند صاحب حقوق اش شود و تا زمانی که نهاد های اقتصادی و علمی در یک جامعه هماهنگ نگردند، راه بسوی ترقی پیموده نمی توانند. وی در این رابطه مثالهای ارزنده ای را از قرآنکریم نیز ذکر نمودند، که در تمام شان تاکید بر رشد اقتصادی و علمی جوامع بشری برای رهایی از فقر و بدبختی شده بود...

     در آخر محفل به پاس تشکر از کمک مالی آقای رجب باقری، به خاطر پرداختن هزینه چاپ "مجموعه مقاله های عبدالغفور ربانی"، به وی از طرف لیسه های میزبان لوح تقدیر داده شد. و همچنان عده ای از مدیر صاحبان، استادان و فرهنگیان در ضمن خریداری کتابهای استاد ربانی، به پاس احترام از فعالیت های عالی فرهنگی و علمی وی به ایشان دسته های گل عطا کردند. و همچنان آقای حاجی نظری نیز طی سخنانی استاد را تشویق نموده و همکاری همه جانبه انجمن تاجران هزاره بلوچستان را با فرهنگیان اعلان کردند.

دانشمند محترم ما استاد عبدالغفور ربانی در حال سخنرانی

استاد رضایی در حال سخنرانی

استاد جلال اوحیدی در حال سخنرانی

استاد نعیم وثیق در حال سخنرانی

حاضرین در محفل

حاضرین در محفل

حاضرین در محفل

دوستان در حال تقدیم نمودن دسته های گل شان به استاد ربانی

علاقه مندان در حال خریداری اثر استاد ربانی

عیدانه

مژده یاران همای عید آمد
عاشقانرا زحق نوید آمد
رخت غم را زتن بيندازيد
رخت شادی زنو پدید آمد
بزم عیش وطرب بياراييد
هدیه از خالق مجید آمد
قفل دل بشکنید و شادي كنيد
قفل دل را چسان کلید آمد
سجده ی شکر حق بجا آرید
فیض و بخشش همي مزید آمد
گل بپاشید وغنچه باز کنید
باغ رضوان ترا وعید آمد
محمودیا زلطف ومهرخداي
عید اسعد ترا سعید آمد

                                     رمضانعلی محمودی

                                     کابل 2010/11/16

دو گمشده

     مسافرخانه بابه سخی در تفتان، آخرین اتراقگاه مسافرینی بود، که از افغانستان حرکت نموده، پاکستان را پشت سر گذاشته و می خواستند بصورت قاچاقی داخل ایران شوند. امشب مسافرخانه بابه سخی میزبان پنج خانواده و چهل مرد جوان بود، که می خواستند برای کار کردن به ایران بروند. در میان خانواده ها یکی از آنها خانواده طاهر بود. طاهر دوسال قبل عروسی نموده بود و یکسال قبل خداوند برایش یک دختر زیبایی داده بود. طاهر اسم دخترش را گل پری گذاشته بود و او را بسیار دوست می داشت. او در مورد دخترش چندین بار با خانمش گفته بود، که خداوند در طول زندگی اش، یکی از بهترین تحفه های را که تا هم اینک برایش داده است، گل پری می باشد. طاهر به خاطر دشمنی و ضدیت با پسران کاکایش، اینک راه مسافرت را در پیش گرفته بود، تا چند صباحی آرام باشد. او می خواست در گوشه ای دیگری از این کره خاکی برایش خانه و ماوایی برپا نموده و زمینه آسایش زندگی خانواده و تربیت سالم گل پری را مساعد سازد. خانواده ظاهر، خانواده کوچک و نو تشکیل دیگری بود، که امشب در مسافرخانه بابه سخی جا گرفته بود. ظاهر دو ماه قبل با دختر کاکایش گل اندام، پیمان زندگی مشترک و باهم بودن و به پای هم پیر شدن را با گفتن سه بار بلی در مقابل ملای مسجد منطقه شان بسته بودند. ظاهر و گل اندام را نیز بیکاری و بد روزی به دور شدن از آغوش وطن و قریه زیبای شان مجبور ساخته بود.

     شب گذشت، اما وعده حرکت دادن مسافرین به طرف ایران توسط راه بلد عملی نشد. فردا را مسافرین در مسافرخانه با درد دل نمودن همرای یکدیگر گذراندند، تا اینکه ساعت هفت شب شد و راه بلد سراسیمه در حالیکه سیگارش را روش در دست داشت، به مسافرخانه رسید. راه بلد، بدون آنکه سلام و احوالپرسی همرای مسافرین نماید، بدون مقدمه رو به طرف مسافرین نموده و با صدای بلند گفت:"در راه صد فیصد، دزد موجود است. اگر شما می خواهید، پول ها و وسایل تان را دزد نگیرد، پس آنها را فورا برایم تحویل بدهید. من پولهای تانرا در زاهدان دوباره به شما خواهم داد." مسافرین، پولهای نقد، ساعت ها و بعضی وسایل ارزشمند دیگر را که داشتند، تحویل راه بلد نمودند. راه بلد بعد از آنکه پولها و دیگر وسایل مسافرین را جمع کرد، مسافرین را با عجله سوار سه موتر "تیویتا" نموده و به طرف قسمتی از مرز ایران، که تقریبا نیم ساعت راه موتر دورتر از مسافرخانه بابه سخی و دور از چشم مرزبانان ایرانی قرار داشت، حرکت داد. زمانی که مسافرین در نزدیک مرز رسیدند، هوا تقریبا تاریک شده بود. مسافرین اندکی آنجا منتظر ماندند، تا راه بلد دیگر از داخل خاک ایران اشاره حرکت دادن مسافرین را به راه بلد اولی بدهد. اشاره ها رد و بدل شد و مسافرین با پای پیاده حرکت داده شدند. از جمله مسافرین آنانیکه جوانتر و قوی تر بودند، در راس قافله قرار گفتند و آنانی که ضعیف بودند، از عقب کاروان پیش می رفتند. زمانی که مسافرین در نزدیک مرز رسیدند، هوا کاملا تاریک شده بود. مسافرین خاموشانه، در حالی که نفس های شانرا به امر راه بلد در سینه های شان حبس نموده بودند، به شکل ردیف یک نفری با قرار گرفتن پشت سر هم با عجله و گفتن درود از مرز گذشتند.

     مسافرین همینکه از مرز عبور کردند و تقریبا صد متر جلو تر رفته بودند، از دور نور چراغ موتر نیرو های مرزی ایران را، که به طرف آنها می آمد، دیدند. راه بلد، به مجردیکه روشنایی چراغ موتر را دید، از ترس اینکه مبادا بدست نیروهای مرزی خود و مسافرین اش اسیر شوند، سراسیمه شده و به مسافرین امر دویدن به طرف دو دانه موتر "تیویتا"، را که تقریبا به فاصله دوصد متر از آنها قرار داشت، داد. مسافرین هر کدام، اگر دو پا از خود داشتند، دو پای دیگر را قرض نموده و با سرعت به طرف موتر ها دویدن را شروع کردند. زمانی که مسافرین خود را به موتر ها رساندند، آنانیکه چالاک تر بودند، فورا سوار موتر شده و جاهای خوبتر را از آن خود کردند و آنانیکه ضعیفتر بودند، اندکی دیر تر خود را بعد از کسب چندین دشنام رکیک از طرف راه بلد، بالآخره داخل موتر ها کردند. بعد از چند دقیقه مسافرینی که پیش تر به مشکل در سه موتر جا شده بودند، اینک از ترس داخل دو موتر جابجا شده بودند. موتروانها همین که دیدند، مسافری پایین نمانده است، هر کدام برای اینکه رد شانرا از پیش چشمان موتر نیرو های مرزی گم کنند، با سرعت سرسام آور به طرفی حرکت کردند.

     یکی از موتر ها بعد از یک ساعت توانست خودش را به خوابگاه راه بلد، که در یکی از پس کوچه های زاهدان واقع بود، برساند. مسافرین زمانی، که از موتر پایین شده و داخل خوابگاه شدند، فریادهای شادی سر داده و شکر خدا را بجا آوردند، که بخیریت رسیده اند. از مجموع مسافرین، آنهای که رسیده بودند، بیش از حد خوشحال بودند و با یکدیگر در مورد چگونه سوار شدن شان در موتر،  جای تنگی و نفس قید شدن شان صحبت می کردند. از رسیدن موتر اول تقریبا نیم ساعت گذشت، ولی از موتر دومی خبری نشد. مسافرین کم کم نگران شدند و از یکدیگر در مورد موتر دومی سوال کردن را شروع کردند، ولی هیچ کس چیزی از سرنوشت موتر دومی نمیدانست، تا اینکه راه بلد از راه رسید و خبر ناگوار تعقیب شدن موتر دومی را توسط نیرو های مرزی ایران و اسیر شدن شانرا به مسافرین داد.

     لباس تبسم و خوشحالی از چهره های مسافرین افتاد و صدای گریه ای زن و مردی، که تا هنوز ساکت، نگران و آرام هر کدام در یک گوشه ای نشسته بودند، بلند شد. مسافرین، که هر کدام ناراحت شده بودند، ولی اینک که بی قراری بیش از حد این دو را می دیدند، هزاران سوال دیگر در ذهن شان شکل گرفته بود، که اینها را چه شده است. عده ای از مسافرین دور زن و عده ای هم دور مرد را گرفتند، تا جویای علت اینگونه گریه کردن، این دو شوند. مرد، که در حقیقت ظاهر بود، با صدای گریه آلودش رو به مسافرین دیگر کرده و گفت، مرگ بر من، کاش می مردم، ولی این روز را نمیدیدم. من نتوانستم از گل اندام خود مواظبت کنم. در زمان سوار شدن در موتر من نباید او را تنها رها می کردم، که او سوار یک موتر شود و من سوار موتر دیگر شوم. وای خدایا! ما هر دو کاش سوار یک موتر می شدیم. من غفلت، بی غیرتی و بی اعتنایی کردم. نمیدانم گل اندام من حالا کجا است و کجا خواهد شد...؟ زنی، که او نیز فریاد گونه گریه می کرد، مادر گل پری، بود که شوهرش در موتر دیگر سوار شده بود و حالا اسیر مرزبانان ایران بود و نیروهای ایرانی حتما او را رد مرز می کردند. مادر گل پری، در حالیکه دخترش را محکم در بغل می فشرد، هق هق کنان می گفت:"خاک بر سرم، من و طاهر چرا سوار یک موتر نشدیم؟ خدایا! من با این دخترم، در این شهر بیگانه کجا شوم و کی با من کمک خواهد کرد. من نه پول دارم و نه کدام آدرس از فامیل هایم. حالا من و گل پری کجا شویم و پول راه بلد را کی بدهد؟

جلد "دوم" مجموعه مقاله های استاد عبدالغفور ربانی منتشر شد

     بعد از نشر، جلد "اول" مجموعه مقاله های استاد عبدالغفور ربانی تقریبا شش ماه قبل، اینک جلد "دوم" آن به نشر رسیده است. مجموعه حاضر حاوی نوشته های است، که قبلا از استاد به مناسبت های مختلف در نشریه های پیک غرجستان، چتر انسانیت و ماهنامه ی دیدگاه نسل نو نشر گردیده بود.

     کتاب حاضر با سیصدو هشتاد و یک صفحه، در سه فصل به مناسب همخوانی موضوعات آن ترتیب یافته است.

فصل اول: به جای سرمقاله، شامل بیست و شش عنوان، که موضوعات آن مسایل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است.

فصل دوم: مقاله ها، شامل بیست و سه عنوان، موضوع آن مسایل حقوقی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است.

فصل سوم: شخصیت ها، شامل بیست و یک عنوان، موضوع آن معرفی شخصیت های سیاسی، فرهنگی، ادبی و نظامی هزاره ها است.

     قابل یاد آوریست، که این مجموعه به همکاری مالی آقای رجب علی باقری چاپ گردیده است. و به نوشته خود استاد، اگر همکاری مالی آقای باقری نمی بود، شاید مجموعه به نشر نمی رسید.

     دست اندرکاران وبلاگ کویته – پاکستان، نشر جلد "دوم" مجموعه مقاله های دانشمند فرهیخته و با احساس مردم ما، استاد عبدالغفور ربانی را به وی، فرهنگیان و علاقه مندان کتاب تبریک گفته و به نوبه خود از همکاری آقای باقری در رابطه به تامین بودجه مالی این نوشته ارزشمند نیز قدردانی می کند. آرزومندیم، که استاد بزرگوار بتوانند، هرچه زودتر جلد سوم مجموعه شانرا نیز به نشر برسانند، تا ما و مردم ما از آن مسفید شویم.

آبروی مسجد

داستان از: عبدالله رفیعی

     غالماغال و سروصدا از پیش دروازه ورودی یکی از مساجد شهر بلند بود. یکتعداد جمع شده بودند و تلاش می کردند، که سروصدا را خاموش کنند، ولی اینگار گوش شنوایی نبود، که حرفی را بشنود و ساکت شود. سروصدا هر لحظه بلند تر می شد و تجمع مردم نیز بیشتر می گردید. در این میان صدای یک زن و مردی از همه بلند تر به گوش می رسید. زن با صدای بلند فریاد می کشید، که وای خدایا دستم را شکستاند، وای خدایا دستم را شکستاند و مرد ناله کنان می گفت، آی سرم، آی سرم. این زن و مرد، که طرف های جنجال امروز بودند، هر کدام بعد از چند دقیقه توانستند، عده ای را دور شان جمع کنند و شکایت شانرا به گوش آنها برسانند، ولی مردم که لحظه ای دور یکی از آنها و لحظه ای دیگر، اطراف دیگرش را می گرفتند، نمی توانستند هیچگونه همکاری ای را بخرچ دهند. مردم هر کدام را فقط تسلی می دادند، که صبر کنید. حوصله کنید. لطفا بیشتر غالماغال نکنید. آرام باشید. خدا مهربان است.

     زن یک دستش را که به شدت می لرزید، آنرا با دست دیگرش محکم گرفته و با همان دستش به سوی سه طفل که یکی از آنها پاهای مادر را محکم چسپیده بود و دو تای دیگرش کمی دورتر ایستاد بودند، اشاره نموده و با صدای گریه آلود می گفت، من زن سرور شهید می باشم و اینها طفل های گرسنه ام هستند. یک ماه قبل شوهرم را در راه سبزی مارکیت بدون آنکه کدام جرمی داشته باشد، آن وحشی های احمق کشتند. من با گرفتن قرض از حاجی و فروختن لیری شوهرم به مشکل توانستم، خرج کفن و دفن او را پوره کنم. حالا حاجی پول خود را طلب می کند. صاحب خانه، کرایه خانه اش را می خواهد و از طرف دیگر این طفل هایم غذا برای خوردن ندارند و از من غذا می خواهند. من امروز بار اولم بود، که امید نموده و اینجا آمده بودم، تا پیش دروازه این مسجد بشینم و از مردم کمک بگیرم، ولی این مرد مرا اینجا نشستن نمی گذارد و دستم را شکستانده است. من با این دست شکسته ام، حالا چگونه این طفل کوچکم را بغل کنم و او را به خانه برسانم و کارهایم را انجام دهم. وای خدایا دستم را شکستاند.

     مردی، که این زن از او شکایت می کرد. او نیز شکایت اش از دست این زن ختم ناشدنی بود. او می گفت، من در جنگ غرب کابل بخاطر حفظ ناموس و عزت مردمم، یک چشم و یک پایم را از دست داده ام. من معلولم، شما خود نگاهم کنید، که در چه وضعیت بدی قرار دارم. زن و طفل هایم از من سرپناه، لباس و غذا می خواهند. برای تهیه ضروریات آنها یگانه منبع درآمد من یک روپیه و دو روپیه پول خیرات مردم است. امروز از صبح که این زن با اطفالش آمده و جای مرا گرفته اند، تا هنوز یک روپیه کسی به من نداده است. من همین حالا هیچ پولی برای خریدن نان خشک ندارم، که شب آنرا برای فرزندانم ببرم. در غرب کابل دشمنان مردم ما، یک چشم و یک پایم را از من گرفتند، ولی حالا این زن می خواهد روزی من و فرزندانم را از ما بگیرد، تا ما از گرسنگی بمیریم.

     مردم، که عده شان زمانی کم و زمانی هم زیاد می شد، حیران مانده بودند و نمی دانستند، که برحق کیست و مظلوم کی واقع شده است و باید با کی کمک کنند. زن و مرد هر کدام خود را از دیگری مظلوم تر و مستحق تر می دانستند و طرف مقابل را به حق کشی و ظلم کردن بر خود، متهم می کردند. مردم نیز، عده ای می آمدند، نگاه می کردند و سر های شانرا به علامت تاسف تکان می دادند و با دل گرفته و افسرده می رفتند، بعد از آنها عده ای دیگری آمده، تماشا نموده و صحنه را ترک می کردند. تنها مرد معلول و زن بیوه بازیگر اصلی و ثابت صحنه بودند، که به هیچ قیمتی حاضر نبودند، که از شکم های گرسنه ای اطفال شان بگذرند.

     جنجال و سروصدا ها فروکش نکرد، تا اینکه سر و کله ای مردی که کلاه سفیدی بر سر داشت و شکم بزرگش را پیش رویش حمل می کرد، آنجا پیدا شد و با صدای بلند گفت، چه گپ است. برای چه غالماغال می کنید؟ مرد معلول همین که صدای آن مرد را شنید، خیزان و افتان خودش را به نزدیک او رسانده و گفت، حاجی آغا این زن جای مرا گرفته و بر سرم با سنگ زده است. من هرچه می گویم از جایم بلند شو و از اینجا برو، این زن قبول نمی کند و با من جنگ می کند. لطفا مرا از شر این زن نجات بدهید.  

حاجی آغا: خانم، شما چرا جای این مرد بیچاره را گرفته اید؟ من عضو انجمن مسجد می باشم و سالهاست، که این مرد را اینجا می بینم، که فقط خیرات مردم را جمع می کند و با کسی نیز جنگ و دعوا نمی کند.

زن: حاجی آغا، این مرد، که این جای را قباله نکرده است. من نیز مظلوم استم. شوهرم بی گناه کشته شده است و اطفالم گرسنه اند. من باید برای سیر کردن شکم آنها به هر قیمتی که میشود، غذا بیابم. من دلم هر جا که نشستم می نشینم، تا پولی بدست بیاورم و شکم اطفالم را سیر کنم. این به ناحق با عصایش بر دست من زده و دستم را شکستانده است. من از این مرد نمی گذرم.

مرد: برو، گمشو. من از تو نمی گذرم. تو می خواهی روزی من و فرزندانم را بگیری و ما را بکشی.

حاجی آغا: نمی دانم با شما چه بگویم. شما چند دقیقه صبر کنید. من میروم داخل و با ملا صاحب در این مورد صحبت نموده و بعد با شما حرف می زنم.

     حاجی آغا داخل مسجد شد و بعد از چند دقیقه صحبت با ملای مسجد دوباره با چهره بر افروخته و گرفته برگشته و گفت، من درباره جنگ شما با یکدیگر تان با ملا صاحب و دو تن دیگر از اعضای انجمن مسجد، که نزد ملا صاحب بودند، صحبت کردم. ملا صاحب می گوید، که مسجد ما یکی از با اعتبار ترین و با آبرو ترین مساجد شهر است. به خاطر اعتبار و آبروی که مسجد ما دارد، مردم خییر نسبت به دیگر مساجد با مسجد ما خیلی زیادتر کمک می کنند. و به خاطر همین است، که ماشاالله بودجه مسجد ما به ملیونها روپیه می رسد. ملا صاحب و اعضای انجمن از همه بیشتر به فکر حفظ آبروی مسجد می باشند. آنها از اینکه شما امروز در پیش روی مسجد باهم جنگ نموده و آبروی مسجد را برده اید، بسیار ناراحت می باشند. ملاصاحب و ما تصمیم گرفته ایم، که به خاطر حفظ آبروی مسجد بعد از این هیچ کسی را نگذاریم، که پیش روی مسجد بنشینند و خیرات جمع کند. ما اینبار شما را بخاطر این آبرو ریزی، که نموده اید، می بخشیم و با شما کاری نداریم، ولی هرچه زودتر از اینجا بروید و دیگر اینجا نیايید، تا آبروی مسجد حفظ بماند.