
نوشته: رمضانعلی محمودی
تاریخ: ۳۱/۱۰/۲۰۰۹م
درگذر لحظه ها، قطار اندیشه و خیالم بر ریلهای پرخم و پیچ زمان، به راه رفتن آغاز می کند. درمسیر حرکتش، شهرهای گوناگونی تاریخ را می پیماید، در هنگام ورود به شهری از شهرهای تاریخ، نگاهش به تاریخ وسرگذشت مردمی می افتد، که حقیقتا چشم هر بنینده ای را به حیرت می اندازد.
تاریخی مملو ازفاجعه، قتل وکشتار، چوروچپاول، ظلم وتجاوز، دیوارهای شهر ویران. سرکها از انفجار ماین ها، بمب طیاره ها ورد پای تانکها، به چاله های بزرگی از زباله ها مبدل گردیده است. رنگ ازرخ شهر پریده، انگار درتاریکی ها ازهیولای بزرگ و وحشتناکی ترسیده باشد. دیروزش بد ترین دیروز وامروزش بد ترین امروز، فردایش نامعلوم...
دیروزش قرین حوادث های متعدد چون: تجاوز زورمندان، محل آزمایش موشکها، تانکها و طیارهای قدرتمندان جهان، دیروز شهرش، شهر بازی بود، آن هم نه برای کودکان وبچه های شهر، بلکه برای بازیگران عرصه ای نیرنگ وسیاست.
قدرت مندان و دجالان زمان، هرچه داشتند، برسراین مردم ریخت، از آسمان شهر این مردم دیگر باران نمی بارید مگر؛ گلوله. دراین معرکه، یک مشت مردم بی دفاع، ( پیر وجوان، کودک ونوجوان، زن ومرد، مسلمان وغیر مسلمان،) درمیان امواج بلاها وطوفانهای خون و حوادث، دست و پا می زدند. عده ای هم، طعمه ی نهنگهای خشن و آدم خور شدند، عده ای دیگر، با رمق مختصری که داشتند، توانستند خود را از گرداب های طوفان، به ساحل های نا معلوم بکشانند، تعدادی هم خود را در چنگال عقاب هجرت وغربت یافتند و در دشتهای داغ تفتان و نیمروز، نوای العطش العطش را سرودند وسراز کشورهای دیگری در آوردند ویا در دل دشتهای تفتیده، باجگرهای خسته وحلق خشکیده، خاک را درآغوش کشیدند وبی غسل وکفن با او پیوند ابدی بستند. عده ای دیگر، درمیان امواج بیکران حوادث دست وپا زدند وماندند.
قلب های نازک وشفاف کودکان، زنگار غم گرفت، چشمان پدران ومادران، درفراق فرزندان بخون طپیده ی شان، آنقدر سیلاب اشک جاری ساخت، تا اینکه نابینایی را تجربه کردند. زنانی که شوهر از دست داده بودند، یا عروسک دست قدرتمندان وثروتمندان شدند ویا سر بر دیوار بیکسی و تنهایی نهادند وسرود تنهایی زمزمه کردند وگاهی هم حدیث فقر گفتند.
پلنگان، گرگان ولاشخوران تاریخ، زبعد چرپ لقمه ای از بدنهای سوخته و برهنه مانده بردست صحراهای سیراب از خون، لب ها را لیسیدند و درعشرتکده هایشان جام و باده سرکردند و نیز قایقی از مکر وسیاست ساختند وبر دریای خون به پارو زنی پرداختند، هرکدام چوکی ای را را قبضه کردند، یکی دلخوش بود، که به حقی رسیده اند و دیگری قهقهه سرداد، چون به مقامی دست یافته بود، مردم همچنان، کوچه های بیکسی را باخود می بردند و گاهی هم چکمه ها وکفش های دیار غربت را بسر می خوردند، " افغان کثافت گفتن" ها را می شنیدند ویا دسته جمعی در اردوگاه های ایران زیر بمباران بالگردها، تکه تکه شدند ویا از بد حادثه دربستر اطلس و آرام، آرام گرفتند وبا کوسه ماهی ها هم آغوش شدند ویاهم با کلدار پاکستانی داد وستد شدند وکالای قچاق، قچاقبران گردیدند.
درخت عاطفه خشکیدن گرفت ونهال نفرت وانزجار، شروع به رشد کردن نمود. احساسات جریحه دارشد. دیگر سخن از صداقت درمیان نیست. اعتماد واطمینان رخت بربست. تا به سرحدی، که سرنوشت یک ملت به بازی گرفته شده است.
عمق فاجعه بیش ازاین است، قلم یارای نوشتن، وچشم قدرت دیدن را ندارد، هرگاه چشم بازکنی وببینی، مردم چشم خجل می شود، هرگاه قلم برداری وسطر نمایی، قلم را بسر ازدست حوادث سودا برمی خیزد.
گلوی این کشور آنچنان محکم درپنجه ای زور است، که فرصت نفس کشیدن را ندارد. هر بار چو خواسته نفس بکشد وصدایش را بیرون بیاورد و فریاد بزند، به نحوی دستی ابر قدرتی دراز شده وگلویش را خفه کرده است. عاملان و رهبران داخلی نیز با تجاهل شان راه را برای ورود بیگانگان به خانه شان هموار ساخته، سبزه های مزارع ، گلهای باغ وبوستان این مرزوبوم، درزیر چکمه ها وبوت های عساکر آمریکا واروپا، صدای ناله و شیون سرمی دهند. نه تنها مردم خسته شدند وفریاد می کشند، بلکه تمام ذرات خاک وطن، ازگیاهان گرفته تا صخره ها، ابرها، آفتاب ومهتاب، ستارگان، مور وملخ ها، و... همگان فریاد مظلومیت سر می دهند، که دیگر بس است خسته شده ایم ازاین همه فاجعه،!
گوش صخره ها از صدای گلوله ها کر، چشم آسمان ازغبار بمب افکن ها کور، دل زمین از گردش وغرش تانکهای غول پیکر داغدار است. کودکان را خواب ازچشمانش گرفته، پیران عصایش از شدت ترس و وحشت از دست افتاده، جوانان امید را گم کرده اند. هرگاه چراغ فکر واندیشه روشن گردد و به سرنوشت فردای این کشور ومردم نور پردازی نماید، دریک تاریکی مبهم فرو می رود که انتهایش گنگ است.
اما امروز؛ دولت در خواب خرگوش خرناس می کشد. از همه چیز بی خبر، انگار چیزی دراطرافش نمی گذرد، آنهاییکه دیروز اژدهای جان مردم بودند ونیش زدند وخون ریختند، امروز خود را مرهم زخمها می دانند. آنهاییکه دیروز کله منارها ساخنتد، گورهای دسته جمعی کندند ومردم بی دفاع و مظلوم را، زنده زنده در آ ن انداختند، امروز برسفره رنگین وفریبنده ای سیاست وقدرت تکیه زده اند. آنهاییکه تا دیروز حکم تکفیر دیگران را صادر می کردند، امروز بر منبر نشسته اند و قرآن تفسیر می کنند. آنانیکه دیروز برناموس مردم دست یازیدند، امروز خودرا مدافعین حقوق بشر می دانند. آنانیکه دیروز امرجهاد علیه مردم بی دفاع را صادر می کردند، امروز خطیب خطبه ای وحدت والفت اند. آنانیکه دیروز نژادی عمل می کردند، امروز لباس مذهب را حربه ای برای رسیدن به هدفشان قرارداده اند. آنانیکه دیروز اموال مردم را غارت کردند، امرز برموترهای پیشرفته سوار وبادیگارد با خود حمل می کنند. آنانیکه دیروز دست به ماشه تفنگ بردند وکودکان معصوم وزنان بی دفاع را هدف قرار دادند، امروز قلم بدست گرفته وسند رقیت مردمش را در پیشگاه باداران خارجی شان به امضاء می رسانند.
باجخوران دیروز، غلامان امروزند. درشرایط کنونی صراحتا با سرنوشت واحساس مردم این سرزمین بازی سیاسی صورت می گیرد. به آراء ونظرات مردم اهمیت داده نمی شود. (مردم بازیچه قدرت اند) ازطرف دیگر رسانه های لجام گسیخته بازتاب دهنده ی آراء و نظریات آمریکا، اروپا، هندوستان وایران گردیده اند و چه ناز جلوه گری می نمایند.
تلویزیون ها دیگرسخن ازسازندگی نمی زنند، وتصویر بهتر زیستن را به رخ مردم نمی کشند، بلکه افسانه های مزخرف هندی، رقاصان تاجیکی ویا هم برنامه سرگرم کننده ی بنام های ( ستاره افغان وخنده بازار) را بررخ جوانان و مردم می کشانند به بهانه استعداد شناسی آنانرا از ازتحصیل وخلاقیت بازداشته احساسات را برانگیخته، بازارعشق وعاشقی را گرم نموده است. فرهنگ خودی جایش را به فرهنگ وعنعنات اروپایی، هندی، آمریکایی، وایرانی بخشیده است، خاینین دیروز، نصیحت گران امروز درصفحه تلویزیون ظاهر می شوند، کسی که تا چندی پیش درکنار فرماندهانش حکم جنگ با اقوام دیگر را صادر می نمود وبرتری قومی را دامن می زد امروز به عنوان دلسوز به مردم خود را "کاندید انتخابات" ریاست جمهوری معرفی نموده ومردم را به آینده روشن نوید می دهد و علاوه برآن فاجعه های جنگی را نیز وسیله تبلیغاتی خویش قرار داده، تا اذهان عمومی را بسوی خودش جلب نماید.
نوادگان پیران سیاست، به بازی سیاسی کودکانه ی شان مشغولند و می خواهند تا غذای سیاست کودکانه شانرا درمطبخ خانه داغ وآتشینی که امروز در افغانستان بوجود آمده بپزند، تاشاید ذخیره ی برای فردای شان داشته باشند. امروز دارند تجربه می کنند تا فردا وسیله ای باشد برای بازی باسرنوشت مردم.
این کشورمطبخی گردیده برای پخت و پز غذای سیاست سیاسیون (داخلی وخارجی)، مردم نگاهشان را دوخته اند، که تا شاید چشمه ای بجوشد و زمینی سیراب گردد وغذای مهیا، سپس شکمی از گرسنگی و جگری ازتشنگی در بیاورند، لیک این خیالی است باطل، مردم تا خود از جا بر نخیزند ودنبال نان وآب وسرنوشت شان نروند و حق ضایع شده ای شانرا بدست نگیرند، هیچگاه پرنده هما از بالای سرشان گذر نخواهد کرد، بلکه روز بروز بر بدبختی وبیچارگی این مردم افزوده خواهد گشت. علی رغم چنین وقایع ورخدادهای فجیع، بازهم افغانستان تبدیل به بستر قماری شده که، قمار بازان داخلی وخارجی دورهم آمده اند، به منظور دست یابی به منابع و ذخایر عظیم این کشور از یکطرف، استثمار وبهره گیری به اشکال گوناگون از سوی دیگر، ببازی پرداخته اند، تا کدامین برنده وبازنده آن باشد.
دراین میان، آنچه مایه نگرانی است، ماندن مردم دریک چالش بزرگ و وسیع تاریخی وعدم داشتن یک سرنوشت مشخص سیاسی واجتماعی است، تشریک مردم درتعیین سرنوشت شان، تبدیل به یک بازی کلان سیاسی دردست آمریکا، اروپا وکشورهای همسایه شده است، هرکدام افسون می خوانند وماری آستینش را دراین سرزمین رها می کنند، گله ها به گرگ ها واگذار گردیده اند،( گرگها چوپان گله اند) رهبران وکاخ نشینان داخلی از باده مست اند، سفره توده ازنان تهی مانده، سرگها نشیمن گداها است، جوانان آیه بیکاری با خود در کوچه وپس کوچه های شهر تلاوت می کنند، آسمان شهر آنقدرآلوده وکثیف است ( ازشدت انفجار) که بادبادک ها دبگر فرصت بلند شدن را درهوا ندارند، اگرهم مقداری از زمین به ارتفاعات فاصله گیرند، چشم شان ازدود وباروت کور می شوند و بزمین می افتد، حمالان عرق درپیشانی ولی دستمالی برای پاک کردن عرق هاشان ندارند، بازار ها، زمینه ی خوبی برای عرضه کالاهای اروپایی، هندی، آمریکایی وایرانی است، تفنگچه های پلاستیکی اسباب بازی برای کودکان شده، چشمه اندیشه ها دارد می خشکد، چون زمینه برای جاری شدن ندارند، هیچ پلی برای عبور از آن سالم نمانده، بچه ها و دخترها از پدران و مادران شان بیگانه وفراری اند، چون لندن واروپا را در تصور دارند، اعمتاد و اطمینان رخت بربسته، مهمانان، دزدان خانه شدند، دانشجویان زبعد فراغت شان کدام دستاوردی ندارند، چون از کم پولی باید جذب انجوهای خارجی گردند، تا دیگر فرصتی برای خلاقیت و نو آوری نداشته باشند، کشتی زندگی مردم بسوی ساحلهای نا پیدا درحرکت است، ناخدا هم بخو اب رفته، بگذار که خدا با این مردم چه پیشامد می کند.